ازم دوری اما دلت با منه...!



ازم دوری اما دلت با منه

ازت دورم اما دلم روشنه!

تو چشمای تو عکس چشمامه و
تو چشمای من عکس چشمای تو

تو این لحظه هایی که دورم ازت
همه خاطره هامونو خط به خط

دوباره تو ذهنم نگا میکنم
دارم اسمِتو هی صدا میکنم ...


کی گفته از عشق تو دست میکشم 
دارم با خیالت نفس میکشم ...

چه حس عجیبی! چه آرامشی!
تو هم با خیالم نفس میکشی!

میدونم تو هم مثل من دلخوری
تو هم مثل من بغضتو می خوری!

نگاهت پراز حرف و دردِ دله
ولی خوب تموم میشه این فاصله

دوباره مثل اون روزای قدیم
که باهم تو بارون قدم می زدیم!

از احساس همدیگه حظ می کنیم
زمین و زمانو عوض می کنیم!

امشب دلم گرفته

امشب دلم گرفته.

يك بغض تلخي توي گلومه كه راه نفسم را بسته. حس غريبي دارم. حس دلتنگي لحظه غروب. تا حالا شده كنار دريا باشي و به غروب خورشيد نگاه كني در حالي كه غم سنگيني توي دلت خونه كرده باشه و نتونه مانع گريه هات بشي؟

احساس دلتنگي يك غروب ابري و پاييزي را دارم. حس عجيبي دارم. احساس يك شاپرك كه توي تار عنكبوت گرفتار شده. احساس يك پرنده كه بالش زخميه و نمي تونه پرواز كنه. احساس يك پرستو كه از آشيونش دور مونده. دلم عجيب گرفته.... دلم مي خواد فرياد بزنم، اين قدر بلند كه تا اون بالا بالاها هم بره و خدا هم بشنوه. شايد چاره كنه. شايد يك نگاه به دل زخمي من هم بندازه. دلم مي خواد فرياد بزنم. دلم مي خواد گريه كنم. دلم خيلي گرفته، خيلي.....

الان تو قطار نشسته  داره میره .... دلتنگشم خیلی زیاد ...

حتی نمی تونه جواب بده بهم ...

امشب دلم خیلی گرفته :(

بی تو هیچ...! بی تو تهی....!!!



اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه
نفس منو بگیر
برای یکی شدن اگه مرگ من بسه
نفس منو بگیر
ای تو هم سقف عزیز ای تو هم گریهء من
گریه هم فاصله بود
گریهء آخر ما آخر بازی عشق
ختم این قائله بود

حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس
غم نه ، اما کم که نیست
هم شب تازهء تو ترکش پرتیر عشق
سنگ سنگر هم که نیست
خوب دیروز و هنوز طرحی از من بر صلیب
روی تن پوشت بدوز
وقت عریانئ عشق با همین طرح حقیر
در حریق تن بسوز

پلک تو فاصلهء دست و کاغذ و غزل
من و عاشقانه بود
رستن از پیلهء خواب ای کلید قفل شعر
خواب شاعرانه بود

از ته چاه سکوت تا بلندای صدا
یار ما بودی عزیز
در تمام طول راه با منه عاشق ترین
هم صدا بودی عزیز

حدس رو گردون شدن از من و از راه ما
باور بی یاوری
روز انکار نفس روز میلاد تو بود
مرگ این خوش باوری
خوب دیروز و هنوز طرحی از من بر صلیب
روی تن پوشت بدوز
وقت عریانی عشق با همین طرح حقیر
در حریق تن بسوز

تو بگو غیبت دست غیبت هر چه نفس
بین ما فاصله نیست
غیبت آخر تو کوچ مرغان صدا
ختم این قائله نیست
اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه
نفس منو بگیر
برای یکی شدن اگه مرگ من بسه
نفس منو بگیر
نفس منو بگیر

قلب من ... دل تو

چه قشنگ به دل میشینی

 

می بینی؟
"دوستت دارم" تا به تو می رسد
کف دستم پرپر می زند
رنگ از رخسارش می پرد
لاشه می شود بی جان
دل باج می دهد
"دوستت دارم" تا به تو می رسد
بی جلوه و جلال می شود
بی شور و حال می شود
بی پر و بال می شود
"دوستت دارم" واژه ای تکراری ست
که بار احساس مرا حمل نمی کند 
واژه ها در ذهنم می رقصند
زیر زبانم می چرخند
و آه...
باز تو در برابرم برهنه می مانی
سبز آبی کبود من!
قد و قواره ی تو
همین نگاه را دارم
بگذار با چشم هام بگویم
نارنجی!
چه قشنگ به دلم می نشینی!

(عباس معروفی)

دوست دارم

 

 

دوس دارم اخر یه روز ببرمت یه جای شلوغ ,
خیلی شلوغ ,
وایستم اون وسط نگات کنم!
بگم اینارو میبینی؟
بگی آره!
بگم تو هیاهوی همه این آدما ,
بازم من چشمام فقط دنبال تو میگرده ,
دلم برای تو تنگ میشه... ♥♥
صداهاشونو می شنوی؟
بگی آره!
بگم تو اوج همین صداها دلم دنبال صدای تو میگرده... ♥♥
بگم حالا چشماتو ببند ,
بگو چه حسی داری!
بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه ,
بگم اگه نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه ..... :(

خورشید زندگی



چشم صنوبران سحرخيز

بر شعله ی بلند افق خيره مانده بود .

دريا، بر گوهر نيامده، آغوش مي گشود .

سر مي كشيد كوه،

آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟

پر مي كشيد باد،

آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد،

با كوله بار شادي،

از دره مي گذشت ،

در دشت مي دويد !

***

هنگامه اي شگفت ،

يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !

نبض زمان و قلب جهان، تند مي تپيد

دنيا،

در انتظار معجزه ... :

خورشيد مي دميد !


طلوع عشق



امروز خورشید درخشان‌تر است



و آسمان آبی‌تر


نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد



و پرنده آواز  جدید می‌سراید



امروز بهاری دیگر است


در روز تولد مهربان‌ترین




شاد داشتنت



شادی داشتنت شادی بغل کردن سازی ست

که درست نمی شناسمش

درست می نوازمش

نت به نت

نفس در نفس

تو از همه جا شروع می شوی


و من هربار بداهه می نوازمت

از هر جای تنت


سبز آبی کبود من...

(عباس معروفی)