همیشه دل تنگتم!



نمی توانم؛

نمی توانم روزی را تصور کنم که بدون حضور نامرئیت...،

بدون لحظه شماری برای دیدنت،

یا حتی شنیدن صدای خاص خودت،

و یا کهتر از آن...،

بدون نگاه کردن های لحظه به لحظه به گوشی موبایل،

                                                        به امید رسیدن پیامکی ز تو...،

زندگی به سر کنم!


دعا می کنم آن روز...، هرگز فرا نرسد،

مگر با مرگ من!


هوای تازه ای برای من ای نازنین!

تو نباشی...،

من نیز مرده ام!



تا تو هستی

خدایا از عشق این روزهایمان چیزی کنار بگذار برای روزی که فراموشمان شد که عاشق بودیم چیزی به اندازه یک مشت خاطره،یک لبخند،یک نگاه مهرآمیز تا دوباره وجودمان را در زلالیش بشوئیم واز نو بیاموزیم.

اگرخیال داری دوستم بداری هم اینک دوستم بدار پیش از آنکه بمیرم
چون آن وقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید اگر حالا بدانم
می توانم با صدای بلند فریاد بزنم و نیم اجازه ای از سهراب بگیرم و بگویم:

تا تو هستی زندگی باید کرد

چیزی نگو ....

امروز به پایان میرسد
از فردا برایم چیزی نگو !
من نمیگویم :
” فردا روز ِ دیگریست ”
فقط میگویم:
” تو روز ِ دیگری هستی … ”
تو “فردایی ”
همان که باید به خاطرش زنده بمانم …

مثل همه...!


متنفرم از این (گاه حقیقت محتوم)، که چیزایی رو که فکر می کنیم خاص هستند...،

تبدیل به یک چیز عادی بشه...!



زندگی

زندگی همهمه ی مبهمی از رد شدن خاطره هاست،

هر کجا خندیدیم زندگانی آنجاست

 

خانه در آب

گریه زیر آب چه لذت‌بخشه

برای من که پر از اشک هستم

داخل آب، اگر گریه کنم

تو نمی فهمی ....

"من دلم میخواد

خونه‌ای داشته باشم تو آب…"