اولین روز بارانی رو به خاطر داری؟

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
 
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
.
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
.
.

دکتر علی شریعتی

این حرف زوربای منه ...... !!! یعنی من نامهربونم ... دروغگو هستم .... بازیش دادم ...

زوربای من .... فقط میگم بدون که دوست دارم ... حتی اگر به اندازه یه اپسیلون باور نداشته باشی

باور!


اگر عشقم را باور داری،

          کج خلقی های گاه گاه مرا،

                   به تناسب باورت...، بهانه ای بتراش!


و اگر باور نداری...،

          خوبی های مرا حتی،

                  جز به تزویر نشناس!


__________


من ماه می بینم هنوز این کورسوی روشنو

آنقدر سوسو میزنم، شاید یه شب دیدی منو

:|


بن بست

من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم
با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم
دنبال راه فرارم از تو نه از اینجا
میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا
تو چرا خسته نمیشی از من دیوونه
از منی که شب و روزام مث هم میمونه
تو چرا چیزی نمیگی این خودش کابوسه
قصه کم کم جون میگیره دل یهو میپوسه
من نمیتونم بسازم خونه رویاتو
حیف پای من بریزی همه دنیاتو
من خودم اسیر راهم تو اسیرم میشی
من نمیخوام توی سختی تو کنارم باشی

فکر میکنم دیگه تحملم برات خیلی سخت شده ... من بهونه میگیرم و میرم تا وجدانت راحت باشه ... آره خیالت راحت ... من خواستم ... یادم هست ... خواهد بود...

این جمله خیلی قشنگه : حیف پای من بریزی همه دنیاتو ...تو کجا ... من کجا ... شاید تو گوشه چشمی بودی از لطف خدا واسه من که لیاقت این لطف خدا رو نداشت

دلتنگی

گلوی آدم را

باید گاهی بتراشند

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.

دلتنگی هایی که جایشان نه در دل

که در گلوی آدم است

دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .

"عاشق"

تو , دنیایت پر از “من” هاست !
من , دنیایم در “تو” خلاصه می شود !
و بعد اسم ِ هردویمان را
” عاشق “
می گذارند !!!

حرف!


واژه ها خاموش می شوند و ...،

غزل ها همه هجو ،

وقتی نتوانی احساس عشق و دلتنگی ات را با آنها بیان کنی!


پس لال می مانم و قلم به قلمدان می سپرم،

از چشمانم بخوان ناگفته هایم را....!


ما در این وادی،

بسیار ناگفته ها داریم...!



کم آوردم

انگشتاتت را به من قرض بده
برای شمردن لحظه های نبودنت کم آوردم!…

مهمترین حرف

خیلی وقت ها

مهمترین حرف میان دو نفر،

همونی که هرگز به هم نمی گن.