تو برگشتی

كنار بغض و دلسردي

                           تو بي اندازه همدردي

                                            تو روزهايي كه ميمردم

                                                                  تو با من زندگي كردي


تو از حرفام رنجيدي، ولي حالم رو فهميدي

                                                 تو اوج هق هقم بودم، به من لبخند بخشيدي

يه عمره فكر دريامو

                          تو اين مرداب سرگردون

                                                    بهت رويامو ميسپارم

                                                                              بهم دريارو برگردون

تو برگشيتي و لبخندت از اين قصه نجاتم داد

                                                      دعا كردم كه برگردي چقد زود اتفاق افتاد

ساعت ۸:۲۰ صبح وقتی می بینی چقدر زود اتفاق افتاد...

دوست داشتم دستهام به اندازه دنیا بازم کنم و بگم خدا دوستت دارم که زود این اتفاق افتاد

حتی نمی تونم حال اون موقع .... حال الانم رو بگم ... حس خوشحالی بعد از ...

امیدوارم فقط به زودی ابرهای سیاه برن کنار تا دوباره نور امید تابیده بشه...

زوربای من ... شاید باور نکنی اما تو اوج نا امیدی بهم امید دادی .... چون تو زوربای منی

کی آبی میشه...؟!


امروز بعد از اینکه مکالمه مون تموم شد،

- می خوام بگم از همون لحظه - ،

یه حس غریبی بهم دست داد!

انگار یه آسمون تاریک تمام ابری، چنگ انداخت به دلم!


ابرهای تیره ی ریشخندزن!

که انگار لذت می برن از فشردن قلبا، و جون می گیرن که بارون بشن!

نمی دونم! شاید بارون ابرهای ستمکار، اشک دیده ی عاشقای دل شکسته است!


پس بذار ببارن! اگه بعدش...،

آسمون آبی میشه....!


تا وقتی دوستم داری

اگر چه تنهایی همیشه دوستم بوده است
زندگیم را در دست هایت می گذارم
مردم می گویند من دیوانه ام و می گویند کورم
همه چیز را با یک نگاه به خطر می اندازم
اینکه چطور مرا کور کرده ای هنوز یک راز است
نمی توانم تو را از ذهنم خارج کنم
اهمیتی نده که در پیشینة خود چه داری
تا وقتی اینجا با منی

“اهمیتی ندارد چه کسی هستی ، اهل کجایی ، چه کرده ای   ….    تا وقتی دوستم داری”
هر چیز کوچکی
که گفته ای یا انجام داده ای
گویی که در اعماق من احساس می شود


گویی که منظورمان این بوده است که بمانیم.
تلاش کرده ام آن را پنهان کنم تا کسی نفهمد
ولی فکر می کنم همه چیز آشکار است
وقتی به چشم هایم نگاه می کنی
اینکه چه کرده ای و اهل کجا هستی

فرقی برایم ندارد، تا وقتی دوستم داری

این روزها ...

دلم می خواهد خودم رو ،

                این روزهای لعنتی رو،

                                   آیه ها و حرف های سیاه رو ،

                                               همه و همه رو بالا بیارم و دوباره بشه ....

روز از نو ، روزی از نو ..

                          پست شدم این روزها ،

                                                   خیلی ــ سیاه و بسیار بسیار زشت ــ !

کوتاه...، خیلی کوتاه...!


چه کوتاه است زندگی،

در قیاس با زنده بودن...!


عقده ی یک روزگار رام!


امشب واقعاً دلم تنگه برای گریه کردن!

اما

نه هوای آغوش مادر دارم...، نه هوس گهواره ی کودکی!

نه شاهزاده ام سوار بر اسب سفید،

و نه فقیری که چشم به راه شهسواری خیالی باشه که روزی دستش رو بگیره و به ترک زینش بنشونه!


این منم!

یه آدم کاملاً معمولی...!

نه زیبا و نه زشت!

نه باهوش و نه خنگ!

نه شاهزاده...، نه گدا!

فقط منم! یه آدم مطلقاً معمولی!

با یه عشق ساده و بی غل و غش...!


که می خوام دنیا، من و دلم رو به حال خودش بذاره!


من فقط یه روزگار رام می خوام و یه عشق آرام!


میشه...؟!  :(


تو را یاد خواهم آورد

تو را به یاد خواهم آورد.

 تو را به یاد خواهم داشت .

 تو را هر شب در رویاهایم تکرار خواهم کرد

و هر روز صبح که برمی خیزم گوشه ی لبم خنده است .

بین من و تو رازهای نگفته ایست که هرگز به کلام نخواهم آورد .

برایت "" دوستت دارم "" را کجا بنویسم که ماندگار باشد؟؟؟

به یاد یک دل ناب...!


نمی دونم چرا...؟!

اما الان دوست دارم یادی از گنجشک شعر معاصر کنم...! :(


___________________________


به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است!
چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم...!
و طبق عادت کنار پنجره می روم،
سوسوی چند چراغ مهربان،
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها،
و صدای هیجان انگیز چند سگ،

و بانگ آسمانی چند خروس...،


از شوق به هوا می پرم، چون کودکی ام!
و خوشحال که،

هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است!


آری از شوق به هوا می پرم و ...،

خوب می دانم

سالهاست که مرده ام....!

اگر باشی، هر کداممان زیر چتر خود کنار هم قدم می‌زنیم؛

اگر دوستم باشی، هر دو زیر یک چتر در کنار هم قدم می‌زنیم؛

اگر دوست‌ترینم باشی، هر دو زیر باران، بی چتر، در کنار هم…

گومول

تولدت مبارك

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن :زورباي من

تولدت مبارک

دلم تنگه برای گریه کردن

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره ی من

همون گهواره ای که خاطرم نیست

همون امنیت حقیقی و راست

همون جایی که شاهزاده ی قصه

همیشه دختر فقیرو می خواست

همون شهری که قد خود من بود

از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

نه ترس سایه بود نه وحشت باد

نه من گم می شودم نه یک کبوتر

دلم تنگ برای گریه کردن

کجاست مادر کجا ست گهواره ی من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه

نگو گریه دیگه به من نمی یاد

بیا منو ببر نوازشم کن

دلم اغوش بی دغدغه می خواد

تو این بستر پاییزی مسموم

که هر چی نفسه سق بریده

نمی دونه کسی چه سخت موندن

مثل برگ روی شاخه ی ترکیده

دلم تنگ برای گریه کردن

کجاست مادرکجاست گهواره ی من

ببین شکوفه ی دل بستگی هام

چقدر اسون تو ذهن باد می میره

کجاست اون دست نورانی و معجز

بگو بیاد و دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی مریم پاک

چرا به یاد این شکسته تن نیست

تو رگبار هراس و بی پناهی

چرا دامن سبزش چتر من نیست

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره ی من

روزی که تو آغاز شدی

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولدت مبارک

فردا با شکوهترین روز است روزی که افریدگار تو را به جهان هدیه داد

ومن میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد


به زمین خوش امدی نشانه ی محبت

تولدت مبارک عزیزم

عشق...؟!...!



عشق چیست...؟!

پریدن از حضیض زنده بودن خام

و برشدن به سریری سترگ

که بگویی

زندگی! سلام


نشئه ی زندگی...، عجب چیزیست!