تو برگشتی

كنار بغض و دلسردي
تو بي اندازه همدردي
تو روزهايي كه ميمردم
تو با من زندگي كردي
تو از حرفام رنجيدي، ولي حالم رو فهميدي
تو اوج هق هقم بودم، به من لبخند بخشيدي
يه عمره فكر دريامو
تو اين مرداب سرگردون
بهت رويامو ميسپارم
بهم دريارو برگردون
تو برگشيتي و لبخندت از اين قصه نجاتم داد
دعا كردم كه برگردي چقد زود اتفاق افتاد
ساعت ۸:۲۰ صبح وقتی می بینی چقدر زود اتفاق افتاد...
دوست داشتم دستهام به اندازه دنیا بازم کنم و بگم خدا دوستت دارم که زود این اتفاق افتاد
حتی نمی تونم حال اون موقع .... حال الانم رو بگم ... حس خوشحالی بعد از ...
امیدوارم فقط به زودی ابرهای سیاه برن کنار تا دوباره نور امید تابیده بشه...
زوربای من ... شاید باور نکنی اما تو اوج نا امیدی بهم امید دادی .... چون تو زوربای منی












