
پركن پياله را
كه اين آب آتشين،
ديري است ره به حال خرابم نمي برد!كه در پي هم مي شود تهي،
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش!
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!
*****
من با سمند سركش و جادويي شرابتا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ی انديشه هاي ژرف،
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگي،
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پای،
تا شهر يادها،
ديگر شراب هم، جز تا كنار بستر خوابم نمي برد!
*****
هاناي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
پرواز كن!
به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!
*****
در راه زندگيبا اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل
كه آب....،
آب.....،






