لالمونی!

دنبال شعر و غزل و ترانه گشتم...،
واسه حرف زدن!
اما هیچ کدوم نتونست حرف دلم رو بزنه!
چشام رو می سپرم به چشات...!
فکر کنم حرفایی گفتنی با هم دارن؛
وقتی که زبون لامسب....، عرضه نداره...!!!

دنبال شعر و غزل و ترانه گشتم...،
واسه حرف زدن!
اما هیچ کدوم نتونست حرف دلم رو بزنه!
چشام رو می سپرم به چشات...!
فکر کنم حرفایی گفتنی با هم دارن؛
وقتی که زبون لامسب....، عرضه نداره...!!!
کاش همیشه می شد اون چیزی رو که واقعاً میخوای بگی،
بتونی بگی و جلوه معکوس نداشته باشه!
گاهی هر چی بیشتر سعی می کنی که حرفت رو اصلاح کنی؛
بیشتر گند می زنی!
مخصوصاً اگه طرفت منتظر گند زدن تو باشه! :|

دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتیش زیر خاکــــــستره
گـــــــاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــوم شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــیش مـــــــــــیزنه . . . .
امــــــا تــــــا حــــــرفهایی که شــــنیدی از دیــــــگری رو ......... مـــــــــرور میــــــکنــــــی
انــــــگار آتیش باز خـــــامـــــــوش مـــــــیـــــشه .......

نیکی فیروزکوهی

دست ها گاهی طوری رفتار میکنند که انگار عضو جدایی از بدن آدم هستند!…
دست ها عاشق میشوند …
دیوانه میشوند …
دلتنگ میشوند …
دست ها حتی گاهی از غصه میمیرند...
مثل دهم مهر ماه سال نود .... دست هام از غصه دلتنگی ............ مرد................