شب شده و سکوت اتاقم با تنهایی من یکی شده برای منی که یه عمره تو سکوتم نباید تحمل این بی صدایی سخت باشه.اصلا اگه نباشه که من خفه میشم آخه هیچ گوشی برای شنیدن حرفای من نیست. خودم تو سکوت خودم واسه خودم حرف میزنم و خودم جواب خودمو میدم و خودم ،خودمو دلداری میدم.

دلگیرم از خیلیا از خیلی چیزا.بیشتر از همه از خودم دلگیرم از سادگی خودم از این همه تحمل از این همه صبر خودم دلگیرم. از روراستی خودم از اینکه با همه یه رنگم اما همه با من صد رنگن.حتی از این همه سکوت خودمم دلگیرم.

بعضی وقتا از این دنیا هم دلگیرم.خیلی وقتا  دنیا واسم اینقد کوچیک میشه که اخساس تنگی میکنم احساس خورد شدن. خیلی وقتام کم میارم اما به روی خودم نمی یارم. اما این دفعه بروز دادم . کاری که نباید میکردم

بعضی وقتا از زندگی هم دلگیرم.مگه زندگی من نیست پس چرابا من روراست نیست. حتی زندگی هم خودشو از من قایم میکنه. دلگیرم از همه چی،از همه کس.از تنهایی خودم،از این همه گریه خاموش،از چشمای همیشه طوفانی خودم،از این همه حرارت دستام،از شور تپیدن قلبم.

از زنده بودن خودم.از همه اون چیزایی که میدونم و خودمو به ندونستن میزنم.از همه اون چیزایی که نمیدونم اما میدونم که تو زندگی من وجود دارن.

از عشق خودمم حتی دلگیرم. از اینکه نمیشناسمش از اینکه نمیتونم که بشناسمش.از اینکه راهی ندارم که بشناسمش.

دلگیرم از بودن خودم.از آرزوهایی که باید داشتم و نداشتم. از آرزویی که دارم و نیست.از این بی ریایی ،از اینکه من هیچی از این دنیا نمیخوام بجز زندگی و این دنیا به من هر چی میده بجز زندگی.

خسته ام ،دلتنگم،تنهام،و از همه اینام که نمی تونم برای از بین بردنشون کاری کنم دلگیرم.

خدا جون تو  تنها داشته منی که ازت دلگیر نیستم. دعا میکنم توام از من دلگیر نباشی.تنهام نزاری. خب جز تو کسی نیست .

خسته ام . چرا کسی باور نمیکنه. چرا یه گوش پیدا نمیکنم من بین این همه آدم روی زمین!

خسته ام. دلگیرم. فقط فقط فقط از خودم!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 20:12  توسط زورباي من |