|
|
|
|
|
چون عهده نمیشود کسی فردا را حالی خوش کن تو اين دل شيدا را
می نوش بماهتاب اي ماه که ماه بسيار بتابد و نيابد ما را ***********
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا بنياد مکن تو حيله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلامست آنرا ***********
مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب ************
آن قصر که جمشيد در او جام گرفت آهو بچه کرد و شير آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر ديدی که چگونه گور بهرام گرفت ************
امروز ترا دسترس فردا نيست و انديشه فردات بجز سودا نيست ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست کاين باقی عمر را بها پيدا نيست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1383ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط نصیر
|
|
||