|
|
|
|
|
سلام دوستهای گلم ... فداتون بشم از اینهمه اظهار لطفتون :) ( کدوم اظهار لطف :)) ؟!؟! ) ... راستش یه چند مدتی بود که چندان وقت به روز کردن نداشتم ... میدونین ... چندان دوست ندارم فقط از زندگی روزمره ام بنویسم ... البته این نظر منه ها ... چون نه اونقدر انسان فهمیده ای هستم که روش زندگی روزانه ام به دردکسی بخوره و نه اونقدر آدم نفهمی هستم که کسی به روزمره ام بخنده :) ... پس دوست دارم وقتی چیزی مینویسم ، یه هدفی رو پشتش دنبال کنم ... همین ...
امروز جواب نامه ای که برای آقای حلت نوشته بودم اومد ... آقای احمد حلت رو که میشناسین ؟ ... مدیر مسئول ماهنامه موفقیت ... و بنیانگذار سیستم های مهندسی فکر و اینها در ایران ... راستش یه جورایی خیلی قبولش دارم ... خودش رو از دست نداده ... هنوز از نامه های قشنگش بوی حقیقت می یاد ... من براش یه مقاله فرستاده بودم در باره جناب آقای اوشو ... آقای اوشو رو هم احتمالا میشناسین ... اگه یه سری برین کتابفروشی نزدیک خونتون ، احتمالا از کتابهاش پیدا میکنین ... یه جوری پیر طریقت هست ... ( البته الله اعلم ... ) ... اگه اون مطلب رو درباره اوشو توی وبلاگم بنویسم احتمالا طرفداراش حسابی حالم رو میگیرن ... چون در این مقاله حسابی اوشو رو کوبوندن ... از اینها که بگذریم ، نامه آقای حلت مثل همیشه بی ریا بود و منطقی ... شاید یه روزی بنویسمش ...
یه شعر قشنگ براتون تهیه کردم که از کتاب زوربا انتخاب کردم ... امیدوارم خوشتون بیاد ...
« و تو ای آسمان ، هر قدر که میخواهی ببار »
چوپان : غذای من حاضر است و گوسفندان خود را دوشیده ام . کلون کلبه ام را انداخته ام و آتشم هم روشن است . و تو ای آسمان ، هر قدر که میخواهی ببار .
بودا : من دیگر نه نیازی به غذا دارم و نه به شیر . بادها کلبه منند و آتش من خاموش است . و تو ای آسمان ، هر قدر که میخواهی ببار .
چوپان : من گاوها دارم و ماده گاوها . من مرغزارهای پدرانم را دارم و گاو نری که همه ماده گاوهایم را باردار کند . و تو ای آسمان هر قدر که میخواهی ببار .
بودا : من نه گاو دارم و نه ماده گاو . من مرغزار هم ندارم و هیچ چیز ندارم . از هیچ چیز هم نمیترسم . و تو ای آسمان هر قدر که میخواهی ببار .
چوپان : من زنی فرمانبردار و وفادار دارم که سالهاست همسر منست . و شب هنگام خوشم که با اویم .و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .
بودا : من جانی دارم فرمانبر و آزاد . سالهاست که تعلیمش میدهم و به او می آمئزم که با من بازی کند . و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .
نصیر : بار خدایا . من هم نیاز به غذا دارم هم به شیر . هم به کلبه نیازمندم هم به آتش . نه گاو دارم نه گاو ماده نه مرغزار و (الحمد لالله ) نه زن ! .... خوشم از اینکه ، از آنچه دارم شادم و از تلاشی که برای آنچه ندارم ....... چرا که زندگی میکنم ....
خیلی دغدغه ها رو میخوام براتون بنویسم .... از همئن ها که عاشقشونم ... :) ... منتظزم باش ... برمیگردم ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1383ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط نصیر
|
|
||