|
|
|
|
|
سلام ... حالتون چطوره ؟ :) ... راستش این مدت که نتونستم آپدیت کنم یه خورده سرم شلوغ بود ... از همون سر شلوغی ها و دغدغه ها که من عاشقشونم ... راستش با چند تا از دوستهام راجع به وبلاگ مشورت کردم ... ازشون پرسیدم چه جوری بنویسم یا چی بنویسم ... راستش قصد دارم یه جورایی این وبلاگ محل بحث بشه ... بحث هایی که بعضی وقتها زیباترین احساسات و جملات دنیای بهاری مون توش بیان میشه ... بحث هایی که چیزهای قشنگی به ما یاد میده ... و بحث هایی که به ما عرفان میده ... همون شناخت ناب ... همون شناخت ناشناختنی ... نمیخوام زیاد فعلا ادامه بدم ... فقط میخواستم بگم که شما هم نظراتتون رو بزارید ... اگه احیانا یه وبلاگ عرفانی یا فلسفی یا هر وبلاگ اهل دل دیگه ای ( البته من با عبارت اهل دل موافق نیستم !!! ) میشناسین ، به من یا به اون بگین تا با هم آشنا بشیم ... ممنونم یه دنیا :) ... برای اینکه این پستم زیاد خالی نباشه یه شعر براتون مینویسم از دوستم جناب آقای منصور شفاعت ... دوستی که تازه باهاش آشنا شدم ولی خیلی ساله که میشناسمش ... انگار یک عمر ... ( چون فعلا براي نوشتن اشعارشون ازشون اجازه نگرفتم امیدوارم منو ببخشن :) ) « خانه ای از مه و شن » برای تکه ای از زمین سخت به تقلاییم . روح و جسممان فدا میشود تا در آن خاک شویم و به سوی رد پایی بدرقه میکنیم زندگی را . وقتی جسد پدر بزرگمان درختی را سبز میکند ، و این جهان همچنان میماند تا تمام نشانه ها را از زمین پاک کند ، هیچ هیاهویی وجود نداشت . البته کتاب اشعار ایشون به تازگی چاپ شده که ۶۷ شعر از ایشون تو این کتاب هست ... امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد ... ( البته من در بعضی موارد با ایشون هم عقیده نیستم :) ) در پست بعدی میخوام پایه و اساس عرفان زوربا رو براتون بنویسم ... پس منتظر پست بعدی باشین ... دوستتون دارم چون میتونیم باهم به یک دریچه نگاه کنیم ... و چقدر قشنگه لحظات نگریستن و نه گریستن ... برمیگردم ... نصیر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1383ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط نصیر
|
|
||