تبليغاتX
عطر اندیشه های بهاری
بدون شرح
سلام ... راستش چند مدتي يه که نميتونم لينک نظرات رو ببينم ... نه در سايت خودم نه در بقيه سايت ها ... حتي موقع نوشتن هم افکت هاي رنگ و سايز برام نمي ياد ... اگه کسي دليلش رو ميدونه حتما برام بنويسه ... ممنونم ... مطلب پايين رو هم بخونين ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1383ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

رويا

 

درست یادم میاد ... اونقدر اون تصویر برام شفافه که انگار همین حالا دارم میبینمش ... تازه از شهرستان اومده بودم ... همین کافیه که بگم فقط خودم بودم و خودم ... خودم با تموم آرزوهام ... خودم با تمام رویاهام ... خودم با عروسکم ... یه سگ کوچولو و خوشگل ... که یه روز تو یه نمایشگاه بد جوری نگاهم با نگاهش گره خورد ... نگاهش مثل بقیه نبود ... اونقدر زنده نگاهم کرد که جا خوردم ... و بعدش شد نزدیکترین رفیقم ... یکی دوبار اومدم هدیه اش بدم ... ولی دیدم برام عزیزتر از اونهاست ... وقتی میخواستم بیام برای برداشتنش یه لحظه هم مکث نکردم ... انگار اون اصل کار بود ... مثل دل که همیشه اصل کاری یه ... دل که پسر و دختر نمیشناسه ... از دید بعضی ها داشتم یکی از احمقانه ترین کارها رو انجام میدادم ... ولی خودت که میدونی ... از اونهایی که به کارهای جالب میگن احمقانه خوشم نمی یاد ...نمیدونم چی بود ... یه حسی بود که میگفت باید برم ... شاید مال فشاری بود که توی محیط خونه تحمل میکردم ... شاید میخواستم برای چند روز آزاد بشم ... شاید برای ارضای یه حس شیطنت مخصوص جوونی بود ... شاید .... شاید هر چیز دیگه ... ولی مهم این بود که من اومدم ... عزمم رو جزم کرده بودم ... در این زمانه ء که هیچ چیز نمیتونه از رفتن من جلوگیری کنه ... خیلی باهام مخالفت شد ... بعدش که دیدن من میخوام برم گفتن پس خودت پای همه چیزش وایسا ... و من وایسادم ... چون باید وای میسادم ... خیلی خوشحال بودم از اینکه سر کار رفته بودم و پولی در بساط داشتم تا باهاش مسافرت کنم ... راستش همیشه به آسمون آبی نگاه میکنم ... اگر چه اعتقاد ندارم که آسمون همه جا همین رنگه ... ولی خوب پس خدا عینک آفتابی رو برای چی داده ؟ ... عینک آفتابی ماله همینه که رنگها رو تجزیه کنه و اون رنگ دلخواه رو بهت بده .... روز اول خیلی بهم بد گذشت ... اون قدر که نمیتونی تصورش رو بکنی ...از یک طرف جو کلاس مختلط منو گرفته بود ... آخه من تا اونوقت با دختر خاله ام هم زیاد صحبت نکرده بودم ... چه برسه به اینکه با کلی دختر باکلاس ء سر یک کلاس بشینم ... از طرف دیگه اونقدر دل درد شدیدی داشتم که میخواستم داد بزنم ولی نمیتونستم ... به قول مامان « آب به آب » شده بودم ... مسافرت بهم نساخته بود ... شاید هم همش به خاطر فشار روانی بود ... نمیدونم چرا جو خیلی خیلی سنگینی بر کلاس حاکم بود ... یه بچه شهرستانی میون اون همه ... تو دو ردیف جلوتر از من نشسته بودی ... اونقدر صورتت ریلکس و راحت بود که تعجب کرده بودم ... فکر میکردم از اون دخترهای بالا شهری هستی که با همه چیز خیلی راحت برخورد میکنن ... و انگار نه انگار ... از این که هیچ توجهی به من نشون نمیدادی تعجب میکردم و ناراحت میشدم ... و بعدش که میدیدم با بقیه پسرهای خوش پوش و باکلاس هم همین جوری رفتار میکنی کلی حال میکردم ... اصلا جدا از بقیه کلاس بودی ... یه جورایی از این که اومده بودم ناراحت بودم یه جورایی خوشحال ... از بچه ها و معلم برای خودم غول ساخته بودم ... فکر میکردم من کجا این غربت کجا ... روز اول رفتار سردی از بچه ها دیدم ... ولی این تقصیر اونها نبود ... باید خودت کبریت رو بکشی تا چوب شعله ور بشه ... و شروع کردم .... به لذت بردن ... همون جور که بلد بودم ... خودت بقیه اش رو دیدی ... چند روزی گذشته بود ... من شده بودم شیطون کلاس ... ولی کاش میدونستی پشت اون خنده ها چی پنهونه ... استراحت ناهار بود ... یه سررسید داشتم که همه درسها رو توش مینوشتم ... توی این سر رسید عکس هایی از شهرم بود ... عکس هایی از پل خواجو .... سی و سه پل ... میدون نقش جهان ... داشتم از روی عکس ها برای بچه ها توضیح میدادم ... که دیدم داری آروم گوش میدی ... با حرارت بیشتری توضیح دادم ... تا بالاخره بلند شدی و اومدی سر میزم ... کنار بچه های دیگه که سر میزم بودن وایسادی ... یه لحضه نگاهم به چشمهای براقت افتاد و اون لبخند قشنگت ... یه جوری انگار تموم اعتماد به نفسم رو به دست آوردم ... انگار ... صبح ها با تمام قدرت بیدار میشدم ... چون میدونستم یه روز دیگه شروع شده که میتونم با تو و دوستهای خوبم باشم ... هیچ زمانی مثل زمان ناهار به من خوش نمیگذشت ... من و تو و چند نفر دیگه میرفتیم ستاره برگر ... دور یه میز مینشستیم ... کاش میدونستی چقدر دوست داشتم روبه روم بشینی ... کاش میدونستی ... میدونی ... توی زندگیم چند بار با تمام وجودم احساس لذت کردم ... اونقدر که چشمام رو میبستم و میخواستم اون لحظه رو با تمام وجودم احساس کنم ... میخواستم تمام حجم اون لحظه رو با تمام وجود به خاطر بسپارم ... یکی از همون لحظه ها زمانی بود که من و تو دوتایی با هم رفتیم برای خودمون و بچه ها غذا بگبریم ... اون روز وقتی یکی از بچه ها پیشنهاد داد که غذا رو از بیرون بگیریم و بیارم توی موسسه بخوریم چندان موافق نبودم ولی مخالفت نکردم ... مثل همیشه ! من قرار شد برم ... ولی چون تعداد بچه ها زیاد بود یه نفری نمیتونستم برم ... باید یک نفر کمکم میومد ... و چه کسی بهتر از تو ؟! ... وقتی قبول کردی با هم بریم خیلی خوشحال شدم ... خیلی ... چقدر با هم توی راه رفت و برگشت صحبت کردیم ... روزهای خوب با هم بودن داشت تموم میشد ... حدودا 20 روزی با هم بودیم ... اونقدر بهت عادت کرده بودم که دوریت برام مثل یه کابوس بود ... این خوشبختی رو از عروسکم نگرفتم و به تو هدیه دادمش ... عروسکم رو به همراه پاره ای از قلبم ... با کلی اجبار فقط تونستم شماره خودم رو بهت بدم تا بعد از کنکور باهام تماس بگیری .... خیلی احتمال میدادم که تماس نگیری ... بچه ها هم که حسابی شرمنده ام کرده بودن ... همگی دسته جمعی برام هدیه خریده بودن ... تو هم کارت پستالت هنوز روبه رومه و بوی عطرت اینجا پیچیده ... روز آخر عجیب برف میومد ... نمیدونم وقتی من میام اونجا برف میاد یا وقتی برف میاد من میام ...میخواستم بهتر از اینها باهات خداحافظی کنم ... میخواستم برای آخرین بار یه دل سیر نگات کنم ... میخواستم بهت بگم چقدر ... ... ... وقتی ماشین اومد دنبالت دلم داشت از جا کنده میشد ...تا پای ماشین باهات اومدم ... گفتم این آخرین دیداره ...تمام نیروم رو جمع کرده بودم ... که بهت بگم ... که اگه ندیدمت لا اقل حرفم رو بهت زده باشم ... اونقدر حول کرده بودم که حالم داشت به هم میخورد ... میخواستم بهت بگم ... ولی تو رفتی ... زود تر از اونچه فکرش رو میکردم ... همون عصر سریع رفتم خونه مهندس ... اسبابم رو جمع کردم و شبونه راهی شدم به سمت اصفهان ... اونقدر تهران برام کوچیک شده بود که داشتم توش خفه میشدم ... برف دیگه به بارون تبدیل شده بود ... بارونی ام رو دور خودم پیچیدم ...سریع رفتم ترمینال و سوار اتوبوس شدم ... و حرکت کردم ... توی اتوبوس یادگاری بچه ها رو برداشتم و نگاه کردم ... چه روزهایی به چه سرعت گذشت ... اون بچه های سرد روزهای اول الان از خانواده ام به من نزدیک تر شده بودن ... مثل کسی که یک شبه همه خانواده اش رو از دست بده شده بودم ... عطرت رو در آوردم ... و بو کردم ... کاش گریه امونم میداد ... ............................. دیگه نمیخوام ادامه اش رو بنویسم ... اون روز که دم در دانشگاه دیدمت ... اونقدر خانوم بودی که جا خوردم ... نمیدونستم چی بگم یا چیکار کنم ... باز هم با هم قدم زدیم ... باز هم زیر برف ... من بهت افتخار میکنم ... به خودم افتخار میکنم که کسی مثل تو رو دارم ... میخوام بگم ... چه بتونم باهات باشم چه نتونم ... چه بتونم ببینمت چه دیگه نتونم .... باعث افتخار منی ... خیلی دوستت دارم ... بیشتر از اونچه فکرش رو بکنی ... نمیخوام از این حرفهای صد تا یه غاز عاشقونه بزنم ... میخوام بگم ... یه تکه از دلم پیشت جا مونده ... بزار تا همیشه پیشت بمونه ... چه با من ... چی بی من ... شاید دل درد روز اولم مال همینه ... آخه یه تکه از دلم پیش تو ست ... با تو تا آخر دنیا هستم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1383ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

ببخشید یه چند مدتی نبودم ... به زودی به روز میکنم ... ممنونم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1383ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

سلام دوستهای گلم ... فداتون بشم از اینهمه اظهار لطفتون :) ( کدوم اظهار لطف :)) ؟!؟! ) ... راستش یه چند مدتی بود که چندان وقت به روز کردن نداشتم ... میدونین ... چندان دوست ندارم فقط از زندگی روزمره ام بنویسم ... البته این نظر منه ها ... چون نه اونقدر انسان فهمیده ای هستم که روش زندگی روزانه ام به دردکسی بخوره و نه اونقدر آدم نفهمی هستم که کسی به روزمره ام بخنده :) ... پس دوست دارم وقتی چیزی مینویسم ، یه هدفی رو پشتش دنبال کنم ... همین ...
امروز جواب نامه ای که برای آقای حلت نوشته بودم اومد ... آقای احمد حلت رو که میشناسین ؟ ... مدیر مسئول ماهنامه موفقیت ... و بنیانگذار سیستم های مهندسی فکر و اینها در ایران ... راستش یه جورایی خیلی قبولش دارم ... خودش رو از دست نداده ... هنوز از نامه های قشنگش بوی حقیقت می یاد ... من براش یه مقاله فرستاده بودم در باره جناب آقای اوشو ... آقای اوشو رو هم احتمالا میشناسین ... اگه یه سری برین کتابفروشی نزدیک خونتون ، احتمالا از کتابهاش پیدا میکنین ... یه جوری پیر طریقت هست ... ( البته الله اعلم ... ) ... اگه اون مطلب رو درباره اوشو توی وبلاگم بنویسم احتمالا طرفداراش حسابی حالم رو میگیرن ... چون در این مقاله حسابی اوشو رو کوبوندن ... از اینها که بگذریم ، نامه آقای حلت مثل همیشه بی ریا بود و منطقی ... شاید یه روزی بنویسمش ...
 
 
یه شعر قشنگ براتون تهیه کردم که از کتاب زوربا انتخاب کردم ... امیدوارم خوشتون بیاد ...
 
« و تو ای آسمان ، هر قدر که میخواهی ببار »
 
چوپان : غذای من حاضر است و گوسفندان خود را دوشیده ام . کلون کلبه ام را انداخته ام و آتشم هم روشن است . و تو ای آسمان ، هر قدر که میخواهی ببار .
بودا : من دیگر نه نیازی به غذا دارم و نه به شیر . بادها کلبه منند و آتش من خاموش است . و تو ای آسمان ، هر قدر که میخواهی ببار .
 
چوپان : من گاوها دارم و ماده گاوها . من مرغزارهای پدرانم را دارم و گاو نری که همه ماده گاوهایم را باردار کند . و تو ای آسمان هر قدر که میخواهی ببار .
بودا : من نه گاو دارم و نه ماده گاو . من مرغزار هم ندارم و هیچ چیز ندارم . از هیچ چیز هم نمیترسم . و تو ای آسمان هر قدر که میخواهی ببار .
 
چوپان : من زنی فرمانبردار و وفادار دارم که سالهاست همسر منست . و شب هنگام خوشم که با اویم .و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .
بودا : من جانی دارم فرمانبر و آزاد . سالهاست که تعلیمش میدهم و به او می آمئزم که با من بازی کند . و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .
 
 
نصیر : بار خدایا . من هم نیاز به غذا دارم هم به شیر . هم به کلبه نیازمندم هم به آتش . نه گاو دارم نه گاو ماده نه مرغزار و (الحمد لالله ) نه زن ! ....  خوشم از اینکه ، از آنچه دارم  شادم و از تلاشی که برای آنچه ندارم ....... چرا که زندگی میکنم ....
 
خیلی دغدغه ها رو میخوام براتون بنویسم .... از همئن ها که عاشقشونم ... :) ... منتظزم باش ... برمیگردم ...
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1383ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط نصیر  |