تبليغاتX
عطر اندیشه های بهاری
بدون شرح

مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب   ***  جان و دل و جام و جامه در رهن شراب 
فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب   ***   آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

 

سلام ...

 

خوبين ؟ :) ... قبل از صحبت هاي امروز ميخواستم بگم شايد منو تو تلويزيون ببينين ... چرا ؟ ... بخاطر اينكه امروز توي نمايشگاه كامپيوتر با من مصاحبه كردن :)  ... خلاصه اين كه اگه يه آقاي خوشتيپ ديدين با چشمان سبز و موهاي بلند خود منم  :))  ...

امروز ميخواستم براتون از قوانين زوربا بگم ... قبلش بايد چند نكته رو توضيح بدم :

1- اين ها قانون هاي اصلي يه ... ( شايد لفظ قانون براي بيان اين جملات درست نباشه ... ولي خوب چه كنم ... ما براي ارتباط برقرار كردن مجبور به استفاده از زبان شده ايم ...و زبان هم كه هميشه در اين موارد كم مياره :) …  فكر كنم لفظ اصول بهتر باشه ... ) . پس اينها اصل هاي پايه و اساسي اين عرفان هست ...

2- در زمينه هاي گوناگون كه خودم به نظرم برسه يا شما بگين جزئيات بيشتري مطرح ميشه ... پس نظراتتون رو برام بنويسين لطفا ...

3- ميدونين ... اينها ديدگاه و استنباط هاي منه ... پس هر گونه اعتراضي وارد ه ... و هركسي فكر ميكنه براي رسيدن به  بهتر  ، راه بهتري به نظرش مياد حتما مطرح كنه ...

4- من نظرات شما رو در وبلاگ مينويسم ... البته اگه اجازه بدين و دربارشون بحث ميكنيم ... ميدونين به نظر من ما به گفتگوي عرفانها بيشتر احتياج داريم تا گفتگوي تمدنها ... چون عرفانها هستند كه تمدنها رو شكل ميدن ...

5- من توي وبلاگهاي فلسفي ميگردم و نظرات اونها رو هم اعمال ميكنم و آدرسشون رو هم براتون مينويسم تا شما هم سر بزنين ... كلا اين وبلاگ يه ميز بحث هست ...

6- خيلي خوشحال ميشيم شما يه موضوع رو مطرح كنين تا با بچه ها دربارش صحبت كنيم ... البته سعي كنين بيشتر درباره عرفان و فلسفه باشه  :)  ...

7- كلا هدف اين سايت دو چيزه ... 1- چه جوري ميتونيم بهتر زندگي كنيم 2- راههاي لذت بردن از زندگي

 

بيشتر ادامه نميدم … ميخوام برم سر اصل مطلب … همون چيزي كه مدتها آرزوش رو داشتم … ميخوام براتون از قوانيني بگم كه بهشون اعتقاد دارم … دربارشون فكر كردم … با افكار ديگه اونها رو سنجيدم … واونها رو انتخاب كردم … دوست دارم اونها را باهات درميون بزارم … خوشحال ميشم نظر تو رو هم بدونم … فعلا اين براي شروع …

 

 

اي نور …

اي حقيقت …

 

 

دريچه كلبه ام را به نام خود بياراي ، 

بام عبادتگاهم را با دست خود بپوشان ، 

آستان اتاقم را با خون خود منقش گردان ،

نشان مقدس ات را بر گذرگاهم حك نما كه تو را ميستايم ، 

بستر پوشالينم را با دست خويش استحكام بخش ،

خوابگاه نهانم را از آلودگي مبرا ساز ،

با اراده خويش روح محنت زده ام را حفاظت كن ، 

نفسي را كه تو خود به تن بي روحم دميده اي پاك دار ، 

سپاهيان آسماني را به مقابله با ديوان درونم بياراي ،

به توصيه مريم مقدس و تمامي برگزيدگان خواب مرگ آسايم را در دل شبهاي ظلماني آرامشي فرح بخش عطا كن .

 

پنجره هاي عقل و احساسم را احاطه كن تا از وحشت ترديد و اضطراب و از دل مشغولي هاي روزمره و از خواب هاي رويايي و از توهمات جنون آميز در امان باشند و با خاطره اميد بخش ات از خطر دور مانند ، تا آنگاه كه از خواب سنگين بيدار شوم هوشيار و پر نشاط در برابر تو ايستاده ، دعاهاي خود را با عطر ايمان ، هم آواز با گروه ستايشگران آسماني به سوي تو ارسال دارم ، اي سلطان متبرك افتخارات وصف ناپذير ! زيرا تو از جانب تمامي آفريدگان تا ابدالاباد تجليل گشته اي .                            آمين   

 

 

( فغان نامه گرگوار ) اثر گرگوار ناركاتسي

 

 

                     قوانين رو همين پايين بخونين

      

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1383ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

 

قوانين عرفان زوربا :

 

 

1- عملي را كه عقل سليم ميگويد انجام بده . همان كاري كه نداي وجدانت به تو ميگويد  … همان كاري كه بدون اينكه سر خودت را كلاه بگذاري ميداني درست است … همان كاري كه وجدانت به تو ميگويد … 

 

2- بعد از انجام اين كار غصه بي معني ميشود …  در عرفان زوربا چيزي به نام غم يا غصه وجود ندارد … هر آنچه ناگوار پيش مي آيد همان است كه بايد پيش بيايد … چرا كه بعداز انجام عمل بهتر ، تو كار خود را به نيكي انجام داده اي … و سپس كار خود را به تقدير يا زمانه يا سرنوشت يا شانس و يا هر آنچه خودت مي نامي اش ميسپاري … پس از دست زمانه ناراحت مباش … چرا كه هر آنچه مقدر است پيش مي آيد …

 

3- بعد از انجام هر عمل و ديدن نتايجش ، از آن درس بگير و از پشت سر گذاردن آن و به دست آوردن تجربه اي جديد شاد باش … چرا كه تو زنده اي … سپس دوباره به دنبال راه حل بهتر درباره همان موضوع بگرد … دوباره با عقل سليم و وجدان آگاهت به دنبال بهترين باش و آن را انجام بده …  از تلفيق جبر و اختيار لذت ببر …

 

4- برقص … از زندگي لذت ببر … چرا كه تو تلاشت را كرده اي … آيا بيش از اين از خودت انتظار داري ؟ … تو الان يك انساني …

 

                                               

                       اگر بهتري ميشناسي با گوش جان ميشنوم …    
+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1383ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

سلام ... حالتون چطوره ؟ :) ... راستش این مدت که نتونستم آپدیت کنم یه خورده سرم شلوغ بود ... از همون سر شلوغی ها و دغدغه ها که من عاشقشونم ... راستش با چند تا از دوستهام راجع به وبلاگ مشورت کردم ... ازشون پرسیدم چه جوری بنویسم یا چی بنویسم ... راستش قصد دارم یه جورایی این وبلاگ محل بحث بشه ... بحث هایی که بعضی وقتها زیباترین احساسات و جملات دنیای بهاری مون توش بیان میشه ... بحث هایی که چیزهای قشنگی به ما یاد میده ... و بحث هایی که به ما عرفان میده ... همون شناخت ناب ... همون شناخت ناشناختنی ...

نمیخوام زیاد فعلا ادامه بدم ... فقط میخواستم بگم که شما هم نظراتتون رو بزارید ... اگه احیانا یه وبلاگ عرفانی یا فلسفی یا هر وبلاگ اهل دل دیگه ای  ( البته من با عبارت اهل دل موافق نیستم !!! ) میشناسین ، به من یا به اون بگین تا با هم آشنا بشیم ... ممنونم یه دنیا :) ...

 

برای اینکه این پستم زیاد خالی نباشه یه شعر براتون مینویسم از دوستم جناب آقای منصور شفاعت ... دوستی که تازه باهاش آشنا شدم ولی خیلی ساله که میشناسمش ... انگار یک عمر ... ( چون فعلا براي نوشتن اشعارشون ازشون اجازه نگرفتم امیدوارم منو ببخشن :) )

 

 

 

« خانه ای از مه و شن »

 

 

برای تکه ای از زمین 

سخت به تقلاییم  .

روح و جسممان فدا میشود

تا در آن خاک شویم

و به سوی رد پایی بدرقه میکنیم زندگی را .

وقتی جسد پدر بزرگمان

درختی را سبز میکند ،

و این جهان همچنان میماند

تا تمام نشانه ها را

از زمین پاک کند ،

هیچ هیاهویی وجود نداشت .

 

 

 

البته کتاب اشعار ایشون به تازگی چاپ شده که ۶۷ شعر از ایشون تو این کتاب هست ... امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد ... ( البته من در بعضی موارد با ایشون هم عقیده نیستم :) )

 

در پست بعدی میخوام پایه و اساس عرفان زوربا رو براتون بنویسم ... پس منتظر پست بعدی باشین ... دوستتون دارم چون میتونیم باهم به یک دریچه نگاه کنیم ... و چقدر قشنگه لحظات نگریستن و نه گریستن ... برمیگردم ... نصیر  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1383ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

 

 

گر گل نبود نسيب ما خار بس است          ور نور به ما نميرسد نار بس است

گر  خرقه  و  خانقاه  و  شيخي نبود          ناقوس  و كليسيا و زنار بس است


سلام ... اميدوارم شاد و موفق باشين ... شاد باشين بخاطر اينكه آنچه ميبايست اتفاق مي افتاده با آنچه شما در ذهنتون تداعي ميكرديد در يك خط سير بوده  ... و موفق باشين به اين خاطر كه قدرت قبول كردن واقعيت رو داشته باشين ... چرا كه به نظر من يكي از بزرگترين موفقيت ها اينه كه شرايط حال رو بفهميم و بپذيريم كه اين چيزي است كه اتفاق افتاده ... و بعد با فكري باز و ذهني خالي از تعصاب وارده از بيرون به دنبال راه حل بهتر بگرديم ... و اين راه چيزي نيست جز " آنچه يك وجدان متمايل به بيداري و خالي از تعصب و بر پايه دين انساني " ميگويد ... . امروز هم ميخوام در ادامه پروژمون ( انتخاب راه بهتر براي زندگي ) براتون ادامه نامه هاي كارو رو بنويسم ... خوب حالا امكان داره بعضي از بچه ها بگن چرا نامه هاي كارو ( قبلش هم بهتون گفتم كه اين نوشته ها زياد با عرفان من جور نيست ) . {{راستي قبل از همه حرفهام بايد منظورم رو از بكار بردن لفظ بچه ها براتون واضح كنم و اين جداي از جنبه نزديكي بيشتر ، بيانگر اين تفكر منه كه « انسان تا بچه نشود پا به ملكوت آسمانها نميگذارد (انجيل شريف ) ... يه وقت برداشت بد نكنيد ها :) ... }} ...  برگرديم سر بحث اصلي مون ...  دلايل اصلي كه باعث شد نامه هاي كارو انتخاب كنم فكر ميكنم اينها باشن ... 1- يكي از بهترين راه ها براي بيان يك مسئله ، آوردن يك مسئله متناقض قبل از بيان اصل مسئله است ... يعني اينكه اول يه بحث متناقض مياريم ، بعدش ميگيم مسئله مورد نطر ما چه تفاوتهايي با اين مسئله متناقض داره . من فكر ميكنم راه پيشرفت خوبي باشه  . *- خود نامه هاي كارو چند مزيت بزرگ داره مثل : 2- اين نامه ها رو تا اونجا كه من ميدونم يه شخصي نوشته كه كمتر تعصبات مذهبي رو توش دخالت داده . 3- اين نامه ها حاوي درد دل مردم امروز ما هم هست كه اين كمك ميكنه تا براي بچه ها بهتر قابل درك باشه . 4- در ابتداي كار تعداد زيادي از بچه ها حق كامل رو به كارو ميدن ، و اين كمك ميكنه تا برسيم به اين حرف كه « مطلقي توي جهان وجود نداره » ... 5- اين نامه ها خيلي مختصر و مفيد نوشته شده و جان كلام رو در حداقل متن قرار داده ... 6- اين نامه ها از زبان افراد متعدد گفته شده و اكثر افراد اجتماع ميتونن با اين راوي ها همزاد پنداري بكنند ... 7- مطالب علمي و اطلاعات عمومي نسبتا خوبي در اين ها گنجونده شده ... 8- اين نامه ها كوتاهه و من راحت تر ميتونم بدون دخل و تصرف براتون بنويسم و شما بخونين ( در اين مورد از آقاي كارو سپاسگزارم ! :) ... ) ... و ...

البته موارد مثبت ديگري هم هست اما من به همين چند تا اكتفا ميكنم ...

 

ادامه در صفحه پايين

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1383ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

نامه امروز نامه اي يه كه كارو از طرف خودش به آقاي چارلي چاپلين مينويسه ... همون جور كه ميدونين آقاي چارلي چاپلين يكي از نوابغ بزرگ عالم سينما ست ... ( در مورد بيوگرافيش نمينويسم چرا كه با يك جستجوي ساده توي اينترنت ميتونين پيدا كنين ) ... آقاي چاپلين يه نامه قشنگ براي دخترش نوشته كه در قسمت دوم حرفهام مينويسمش ... در اين نامه نويسنده با آقاي چاپلين همكلام ميشه و چون نقطه اشتراك اين دو نفر در انسان بودنشون هست در نتيجه بيشتر از مشكلات كل انسانهاي روي زمين صحبت به ميان آورده ... اين نامه از لحاظ ادبي كمي سنگينه ولي ميتونين به راحتي بفهمين ... كارو در اين نامه از تعابير مختلفي استفاده ميكنه كه در جاي خودشون قشنگن ... مثل پيامبران مرگ براي زورگويان و ... . اميدوارم خوشتون بياد ...

                              

                                    نامه رو همين پايين بخونين

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1383ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

 

 

به سرشك خنده ها ، خنده سرشكها ؛

                 چارلي چاپلين

 

درباره اين نامه ...

اين ... نه داستان است نه افسانه است ! نه شعر است نه يك نثر شاعرانه است .

قطره اشكي است ؛ رميده و طوفاني كه از ديدگان حسرت بار رنج ؛ بدامان پاره پاره شب گرسنگيها غلطيده است .

چارلي با زبان فارسي آشنا نيست . اما مسلما با زبان من آشناست . چون زبان من زبان گرسنگان است . گرسنگان نه ! زبان خود گرسنگي است . و گرسنگي تنها به يك زبان حرف ميزند : حقيقت ... !

 

سلام چارلي ! انسان بزرگوار ... سلام برتو و اشكهاي خندان تو ... سلام بر تو و بر خنده هاي گريانت .

دامن تو ، چارلي . دامن زندگي تو . ميدانم كه لبريز است از سرشك آسيمه سر دربدران . بگذار سرشك دربدري هم ، از بيكران يك درد بيكران ، همانطور ساده ، بغلطد به دامانت .

من ، چارلي گرانمايه . غنچه اي هستم ناشكفته و مغموم كه در پهناي علفزاري خار پرور و مسموم ، همراه با هزاران هزار غنچه ناشكفته ديگر ، بازيچه مشتي دلقك بازيگرم !

جوانم ، ولي باور كن چارلي ، ابر آسمان افسونگر ِ قرون قرون افسانه هاي قيود بخاك سپرده ، سايه سپيدي از سياهي هاي اين دوران وحشت بار ، افكنده بر سرم . جوانم ... ولي زير بار محنت ، محنت و بدبختي ، ( بدبختي و محنت خودم نه ، من هيچ ، من مُردم ) محنت و بدبختي انسان اين قرن سياه ، تا شده ، شكسته ، خورد شده كمرم ! ...

بشنو چارلي ، بشنو اين سوز جگر سوز دل آشيان بر باد رفته من و فرياد افسار گسيخته ناله هاي از ياد رفته افلاك نوردم را ، كه سنگيني تحمل ناپذيرشان ، در هم شكسته ، و به باد فنا داده در و ديوار قلب طپش رميده و آفتاب نديده ي آلوده بخاك و گردم را !

سكوت ! فرياد بكش سكوت ! بگذار انساني كه سراپاي وجودش مظهر متحرك زندگي از پا افتاده و بي حركت حقيقت محكوم به سكوت است ، از ماوراء همه درياها ... همه صحراها بشنود ... بشنود اين نفرين و ناله سراپا دردم را ! ...

چارلي عزيز ... تو بهتر از من ميداني كه در چه دوران شرنگ آلود سهم آوري زندگي ميكنيم . دوراني كه مجمع مردگان مرده پرست مرده پرور آدميخوار ، همه سينه هاي از عشق آكنده را ، همه نفسها ، همه جنبشها ، همه افكار تسليم ناپذير زنده را نفس بنفس ، سينه به سينه ، به سياهي خاكي ميسپارند كه ريشه اشجار خزان زده اش رگ پاره پاره انسانيت سرگشته و آواره است .  دوراني كه { درمان او } براي همه دردهاي بي درمان ، آستان بوسي درگاه كبر و نخوت {است} ، درمان او براي همه بيچارگيها ، تنها و تنها خاموشي آتش شرافت انساني و فراموشي نداي وجدان بخواب رفته ، چاره است !

در چنين دوراني ست كه ما انعكاس دهندگان فرياد بي پناه انسانهاي خانه به دوش ، همراه با مظاهر بلافاصله كارخانه ، مرگي را كه غارتگران زندگي انسان با اسم مستعارش « زندگي » به ما تحميل كرده اند ، تحمل ميكنيم ... در اينصورت تو خود ميداني كه من با تو چه ميخواهم بگويم ... تو مرا نميشناسي . و اين گناه تو نيست ... چوم من نه سرمايه دارم نه سياستمدام . من مظهر جان به لب رسيده فقرم ، و تلخي اشكهاي پنهاني انسانهائي كه حتي حق اشك ريختن را ، اين قرون مرگبار از آنها سلب كرده است !

در نزد خداوندان كبر ، كجا ميتواند فرياد ، در شكاف سينه مرغي بال و پر شكسته و دربدر ، انعكاس داشته باشد ؟

در دوراني كه هستي پول است . نجابت پول ، حيثيت پول ، افتخار پول ، زندگي پول ، نفس پول ، هوس پول ، پول ... ، پول ... ، پول ... . همه چيز پول ، همه جا پول . در چنين دوراني ، كجا ناله حقيقت در سينه چاك فقر ، به گوش تو خواهد رسيد ؟ بگوش تو كه سراپاي هنرت ، آئينه تمام نماي فلاكت ده ها ميليون انسان فلاكت زده است ؛ كه سعادتشان در چهارديوار آغشته به رنج احتياج سرگشته است و آواره ! ... .

تو از پريشاني زندگي پريشان ده ها هزار انسان ، ده ها هزار بدبختي متحرك ، كه قسمت زندگيشان خاك زير پاي خداوندان زمين است و قسمتي پس از زندگيشان ، چند وجب بزرگتر قبر بدون سنگ و چند كلام مختصر از كتب آسماني ... از پريشاني اين ملت ها ، تو چه ميداني ؟ كجا ؟ در كدام كتاب ؟... در كدام روزنامه از كتب روزنامه هاي ............. تو ميتواني درباره اين زندگي صدپاره اي كه ، پيامبران مرگ با شريان منجمد تيره بختي به تن ژنده پوشان تيره بخت وصله كرده اند ، حتي يك كلام بخواني ؟

آه ... چارلي ! باور كن از شدت فشار كينه سركش ، سينه ام دارد منفجر ميشود ! آخر چارلي اين چه بساطي است كه ناخدايان كشتيهاي مرگ ، در پهنه درياي سرشك خانه به دوش زندگي هاي فراموش شده سيه پوش گسترده اند ؟

ببين چارلي ، از بيداد دادشكن مشتي حيوان تشنه بخون ، از بيابان آفتاب زده افريقا گرفته تا بيكران آفت زده جيحون ، چه محشري برپاست !

جنگ گذشته بيادت هست ؟ آنهمه خون ، آنهمه كشته ، مگر چارلي كافي نبود كه باز هم ميخواهند زمين و زمان را  با آتش گلوله هاي مرگبار و در هم شكن ، در پريشاني امواج خون پريشان كنند ؟

آخر چقدر و تا كي ميشود استخوان ملتها را بجاي لوله بكار انداخت ، و خون ملتها را از درون آنها ديار به ديار و فرسنگ به فرسنگ به خزانه جيب سرازير كرد ؟

***

باور كن ، چارلي ! با همه آرزوهاي پراكنده ام كه در آشفتگي وجود بر آشفته ام فرياد ميكشند ، با همه طپش نامرتب قلبم متاثرم ، از اينكه با نامه ام تو را متاثر ميكنم ...

ولي آخر چكار كنم ؟

مگر ميشود اينهمه تبهكاري ، اينهمه خونريزي و خونخواري اين همه جنون و قساوت و تيره بختي را فراموش كرد ؟ مگر ميشود آتش كينه هاي افسار گسيخته و انساني را ، تنها با سرشك ماتم زده سكوت خاموش كرد ؟

چرا نبينم ؟ چرا نگويم ؟ چرا فرياد نكشم ؟

من بايد به فرمان وجدانم ، براي ملتها به جاي ملتها فرياد بكشم . باور كن چارلي ! سكوت در گير و دار اين دوران ، اين دوران وحشت گشتر ظلمت باري كه در وحشت ظلمت بي پايانش جمجه سر انسانها ، صندوقچه زر حيوانات است ؛ سكوت در اينچنين دوراني ... باور كن چارلي ، جنايت است بالاتر از آن ... بگذار اين ددان زندگي خوار هر چه ميكنند بكنند . بهر دري ميزنند ، آنچه كه مسلم است هر داستاني – هر چقدر هم طولاني – بالاخره پاياني دارد .

در پس اين شب وحشتناك ، روز درخشاني در انتظار ماست ، كه در رخشندگي زندگي پرور اش ، نه اثري از خون يخ بسته جنگ هاست ، نه نشانه اي از سنگرهاي شكسته بخون آغشته ...

روز درخشاني كه در پهنه روح آفرينش زمان در خدمت انسان است . انسان در خدمت انسان ...

                                                             

                                                            پايان

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1383ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را      حالی خوش کن تو اين دل شيدا را 
می نوش بماهتاب اي ماه که ماه        بسيار بتابد و نيابد ما را 
 
*********** 
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا        بنياد مکن تو حيله و دستانرا 
تو غره بدان مشو که می می نخوری   صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا 
 
 ***********
مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب    جان و دل و جام و جامه در رهن شراب 
فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب             آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب 
 
************
آن قصر که جمشيد در او جام گرفت       آهو بچه کرد و شير آرام گرفت 
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر         ديدی که چگونه گور بهرام گرفت 
 
************
امروز ترا دسترس فردا نيست               و انديشه فردات بجز سودا نيست 
ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست   کاين باقی عمر را بها پيدا نيست 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1383ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

به نام حق


سلام دوست هاي گلم ...

امروز بيشتر وقتم رو صرف پيدا كردن دوستان جديد وبلاگي كردم تا بتونم لينك وبلاگم رو  بهشون بدم ... از دوستايي كه اين وبلاگ رو ميخونن تقاضا دارم ، وبلاگ من رو به دوستهاي وبلاگي شون معرفي كنند ... شايد اينجوري سريع تر يه گروه صميمي راه بندازيم :) ... ممنونم ...

 قصد دارم از اين به بعد توي وبلاگم يه بخشي درست كنم به نام عرفان ادبي ( راستش براي اسمش هنوز تصميم قطعي نگرفتم اگه پيشنهاد بدين خوشحال ميشم  :)  ) كه در اين قسمت ، متن هاي زيباي ادبي و آثار خوب نويسندگان مختلف رو توش بنويسم ... اميدوارم بتونيم از اين قسمت لذت ببريم ... ...

براي پست امروز ميخوام از كتاب نامه هاي سرگردان ( اثر « كاراپت دردريان » معروف به « كارو » ) براتون بنويسم ... چون كارو به مسائل روز ( سياسي و فرهنگي و اجتماعي) توجه زيادي كرده و در حقيقت هر يك از نامه هاي كارو قطره اشك كوچكي ست از درياي بغض فروخورده مردم ... كارو سعي كرده از طريق نوشتن نامه به شخصيت هاي واقعي يا خيالي حرف دل خودش رو كه در چهارچوب كلي حرف دل مردمه ، بيان كنه ... همون جور كه متوجه شديد اين نامه ها هيچ وقت به دست گيرنده  اي كه كارو براش مينويسه نرسيده ... بلكه به دست گيرنده هاي اصليش رسيده كه همون مردمي هستند كه كارو به نمايندگي از اونها  مينويسه . تا شايد تسكيني باشه براي دل پر غصه شون  ...

«نامه يك حروفچين به مدير يك مجله» رو بعنوان اولين نامه انتخاب كردم چرا كه از اقشار مختلف يك جامعه  طبقاتي صحبت به ميون آورده... چون اين نامه همون جور كه از اسمش بر مياد از زبان يك حروفچين روزنامه ست و چون در يك روزنامه صفحات با موضوعات مختلفي (سياسي ، فرهنگي ، اجتماعي ، اقتصادي و ... ) وجود داره ، ميتونه ديد جالبي درباره وضع كلي يك كشور بهمون بده ... اين يكي از زيركي هايي ست كه آقاي كارو در نوشتنش بكار برده ... يعني انتخاب بسيار دقيق و حساب شده روايت كننده داستان ... ( در صورتي كه در نامه هاي ديگر بيشتر از مشكلات يك قشر حرف زده ) ...   چون قصد دارم يه نقد كوچولو روي آثار كارو بنويسم (در حد فهم خودم ) ، مقدمه رو زياد ادامه نميدم ولي سعي ميكنم اول هر نامه يه توضيح مختصر درباره هموم نامه براتون بنويسم  ... نامه هاي كارو رو بخونيد چرا كه آروم آروم ميخوايم با انواع طرز تفكر ها و انواع عرفان ها آشنا بشيم تا به هدفمون كه انتخاب بهتر هست نزديكتر بشيم ... اميدوارم خوشتون بياد ...

 ( (البته كارو شعرهاي قشنگي هم داره كه به مرور براتون مينويسم )

نكته مهم 1  : بسياري از شعرها و نامه هاي كارو با فلسفه من جور نيست ولي چون ميخوام آرشيومون كامل باشه مينويسم  ... بعدا بيشتر راجع بهش صحبت ميكنيم ...

نكته مهم 2  : چون كتاب من نسخه قديمي هست بعضي كلمات بد چاپ شده و خوندنش خيلي دشواره يا اينكه بعضي از كلمات الان رايج نيست ... به همين خاطر اگه با كلمات نامانوس برخورد كردين به گردن من نندازين :)  ...


دو شعر از كارو

 

مرگ دنيا ها

دلم دنياي فريادي فسرده ست

كه روحش را سكوت مرگ خورده ست

منال اي دل ! اگر مردست دنيات

در اين دنيا چه دنياها كه مردست

 

سرنوشت

خدايا چون نوشتي سرنوشتم ؟

كه بخت از من رميد از بس كه زشتم

زبانم لال اگر خط تو بد بود

تو ميگفتي خود من مينوشتم !

داستان رو همین پایین بخونین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1383ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

 

نامه هاي سرگردان ( كارو )

نامه شماره يك

نامه يك حروفچين به مدير يك مجله

 

آقاي مدير !

ظاهرا من اين اجازه را نبايد به خود بدهم كه چند كلامي بي پرده با شما گفتگو كنم . خوشبختانه اين اجازه را بخود نداده ام چون ... اينكه با شما حرف ميزند من نيستم ! تكه سرب سرپا ايستاده ناطقي است كه سلولهاي بدنش را حروف سربي صامت چاپخانه ها تشكيل ميدهند ... 

تا آنجا كه به ياد دارم تا كنون هر وقت هر مطلبي كه به چاپخانه فرستاده ايد ، برحسب وظيفه بي كم و كاست حروفش را چيده ام ...

دريغا ! كه سرتاسر اين مدت در هيچيك از مطالب ارسالي شما درباره گرفتاريهاي بي سر و سامان من نكته اي هر چند مختصر و ناچيز هم نديده ام !

عرض كردم كه تا كنون هر وقت هر چه مطلب فرستاده ايد ، من حروفش را چيده ام ... چه ميشود كرد ؟ يكبار هم هوس كرده ام مطلبي براي شما بفرستم ... مطلبي كه ميدانم هرگز حروفش چيده نخواهد شد !

آقاي مدير ! انگيزه نوشتن اين نامه ؛ خبر وحشتناكي است كه ديروز در بيمارستان بيمه اجتماعي بمن دادند ! خبر ، خيلي مختصر بود ... خيلي ساده : من ... مسلول شده ام ؛ هواي رطوبت زده و سرب آلوده چاپخانه ريه هاي گرسنه مرا به خاك سياه نشانده !

از شما چه پنهان ! من از سالها پيش احساس ميكردم كه مضمون اين مطالب كه من مجبور به چيدن حروفشان هستم ، بالاخره يك روز سرگذشت درد آفريده زندگي سرگردانم را بسرنوشتي اينچنين اندوه بار و سينه فرسا ، دچار خواهد كرد ...

ميدانيد ، ديروز در بيمارستان بيمه هاي اجتماعي بمن خبر دادند كه مسلول شده ام .

شما آقاي مدير گرفتارتر از آنيد كه همه مطالبي را كه خوراك امروز مطبوعات ماست در آن واحد به ياد بياوريد ... اما در مورد من قضيه اينطور نيست ... و بنابراين پاره از مطالب را همانطور ساده طي اين نامه برايتان شرح ميدهم تا شما بدانيد كه منبع موسيقي اين تك سرفه هاي خونين را در كجا ميشود جستجو كرد ... تصورش را نكنيد . من حروفچينم ... و بايد هر مطلبي به من دادند ، حرف به حرف ، خط به خط بچينم ... خيلي خوب .

من سپيده دم يكي از شبهاي ماتم زده بسركار آمده ام ؛ سپيده دم شب حسرت باري كه ظلمت آواره اش دامن پاره پاره اي براي اشك تمناي دختر شش ماهه من بوده است ... اشك تمنا در مقابل دو پستان بي شير يك مادر .

طبعا آرزو ميكنم با مطلبي روبرو شوم كه تسكين دهنده درد دل غمزده ام باشد ... در مقابل آرزوئي آنقدر زير پا افتاده ، فكرش را بكنيد كه مجبور به چيدن چه مطالبي ميشوم :

صفحاتي را كه فرستاده ايد باز ميكنم . در وحله اول به دو رقم بر ميخوريم ؛ يك ۳ و ... يك ۹ ! ... اين رقم را بانام كتاب هوگو موسوم به (۹۳) اشتباه نگيريد ... نه ! موضوع خيلي مهمتر از اينهاست ... اين رقمي است كه كم و زياد آن يك قسمت از سرنوشت ما را تعيين ميكند ... عدد ۹۳ كه من بايد با يك صفحه وصف الحال بچينم ، اندازه پستانهاي بريژيت باردو  ست !

هنگام چيدن اين مطلب به ياد دخترم مي افتم ... كه كمبود غذائي ، شير را داخل پستان مادرش خشك كرده ... دلم در التهاب فريادي خاموش آتش ميگيرد ... و قطره اشكي تلخ در چاله يكي از گونه هاي سل زده ام بي سروصدا ميميرد ...

براي تغيير دادن مسير افكارم بچيدن حروف مطالب ديگر ميپردازم  !  خداوندا چه دوران وحشتناكي ! ميدانيد آقاي مدير ! بلافاصله پس از اندازه قطر پستانهاي « گربه فرانسه » به يك رقم وحشتناك بر ميخورم ؛ ۳۶۰ ! اين ... تعداد نفراتي است كه پس از يك شبيخون وحشيانه سربازان فرانسوي ، بسلامتي پستانهاي (ب . ب) ، از ملٌيٌون الجزيره بخاك و خون كشيده شده اند ...

بنام يك مسلمان ، فاجعه اين خبر شوم ، شوري در بيكران روح آفت زده ام ، بر ميانگيزد ... و قلبم ... تمام قلبم با فريادي صامت ، به كف سينه مسلولم فرو ميريزد .

از آنجا كه بر حسب خاطرات گذشته ، تا مغز استخوانهاي بي قواره ام از هر چه فلسفه و سياست است بيزارم .

اين صفحات را از پيش چشمم بر مي دارم ... سراغ صفحه هنرمندان را ميگيرم :

هنرمندان معروف قرن محكوميت هنر اصيل  !

هر چه به مطلب نگاه ميكنم از هيچ يك از هنرمندان مسلم كشور هنر پرورمان ، نامي نشاني نمي يابم ...

مدتهاست ... سالهاست نمي بيني ... مثلا استاد صبا ... تنها پس از مرگ جبران ناپذيرش بود كه مطبوعات به يادش افتادند و هر يك چند جمله فرموله شده ، توشه راه اين انسان بزرگوار كردند ...

استاد بهزاد ... آه چه ميگويم ، سالهاست هيچ يك از خوانندگان مطبوعات نميدانند كجاست ! چه ميكند ! زنده است ! تا چه پايه زنده است ؟ نه ! از استاد بهزاد نامي نميتوان برد ... چون هنوز زنده است !

آنچه از لحاظ هنر حياتي است ، آشتي ها و قهر ها ي فلان آوازه خوان تازه بدوران رسيده يا بهجت اثر  خوابي است كه در يك تصادف نيمه شب ، از سر فلان دخترك بي هنر پريده است ...

با خواندن اين خبرها حالت تهوع بمن دست ميدهد ! از سبك سريها ، شهرت پروريها و آرتيست بازي هاي همه اين هنرمندان تا سر حد جنون احساس تنفر ميكنم ... و آنوقت تازه ميفهمم كه چرا صادق هدايت خودكشي ميكند ...

تصورش را بكنيد ، آقاي مدير ! در صفحه ادبيات و انتقاد كتابها ، من بايد چهار ستون درباره كتاب چرند اندر چرند سلام بر غم يك دختر فرانسوي ، حروف بچينم ، و در گوشه پرتي از همان صفحه با كمال ناراحتي اين حرف را اضافه كنم كه صادق هدايت وقتي مرد ، روزنامه هاي فرانسه نوشتند كه يك ايراني به نام فلاني ... در فلان جا با گاز بحيات خويش پايان داد !

« صادق هدايت » هاي ما ، در ديار غربت ، تنها به نام يك ايراني شناخته ميشوند ... و جز دو پروفسور ايرانشناس ، از اين نويسنده بزرگ آنچنانكه شايسته او بود ، ياد نميكنند ... اما ... بسلامتي سر مطبوعات ما ، از هر حمالي كه بپرسيد فرانسواز ساگان كيست ... ميگويد هيكلش تكه !

باري ! مطلب مربوط به « هنرمندان » را با اشك آميخته با خنده تا سحر ، ميچينم ... و سراغ ساير مطالب ميروم ... چه بنويسم ... مشتي داستان مكرر از مشتي عشقهاي آسماني ... محكوميت باعدام يك جاني ... كه با دست خود نه ، با دست خانمان سوز جهل و ناداني ، سر دو رفيقش را بخاطر ۱۸۰ تومان ناقابل گوش تا گوش بريده است ... داستان مرد جنايتكاري كه زندگي يك افسر شريف را بقيمت يك جنون تصنعي نامردانه با ضربت و كارد پي در پي خريده است ... و صدها مطلب ... صدها مطلب از اين نوع و ديگر ... هيچ !

و حالا كه سرنوشتم بازيچه تك سرفه هاي سل گرديده ، ميخواهم به شما اطلاع بدهم كه ... آقاي مدير ... من هرچند كارم حروفچيني است و هر چند حروفچينم ... اما به جراحات ريه هاي مسلولم سوگند ... من ديگر اين مطالب را كه هيچ چيزشان به درد من مربوط نيست نميچينم !

فهميديد آقاي مدير ... نميچينم !

          
                        پايان                                                   (نصیر)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1383ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

به نام الله

این وبلاگ رو به ستاره شبهای مهتابی ام تقدیم میکنم ...  

اين وب لاگ رو به زندگی اختصاص میدم ... به اولين هديه الهی . ميدونين ... نميخوام اين فرصت زندگيم رو از دست بدم ... نميخوام براتون از
زخمهايی بنويسم که مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد ...
ميخوام بگم شايد بشه کاری کرد که اين زخمها آهسته تر و آهسته تر روح رو بخوره ...
شايد بشه کاری کرد که ديگه اين زخمها روح رو نخوره ... شايد بشه جوری زندگی
کرد که اين زخمها رو به چشم زخم نديد ... منو به چرت گويی متهم نکنيد ...چرايه بار به خودت نميگی که شايد تصويره زخم رو خودت روی رويدادها ، به اشتباه قرار دادی ؟ مگه نه اينه که کلمات قراردادی هستند ... نکنه چشمت هم قراردادی شده ؟ ... من خيلی اميدوارم که بتونم اين حرف رو با هم تکرار کنيم که ...
شايد نظرات دیگه ای هم در این دنیا باشه که از نظرات ما بهتر باشه ... نميگم درست يا اشتباه چون به اين کلمات خندم ميگيره ... من ميخوام بگم
در اين زندگی بايد دنبال بهتر ها بود ... شايد بپرسی بهتر يا بدتر کدومه ؟ ...
 به نظره من اونی بهتره که دين انسانيت، وجدان ، فترت پاکي که از نهاد هر انسان
 به گوش ميرسه ، يا هر چيزی که اسمش رو ميزاری بهمون ميگه ... همون وجدان پاکی که از اول در نهاد هر آدمی بوده ولی بجز يه عده بسيار مهدود کسی ديگه ازش
 استفاده نکرده ... اميدوارم بتونيم راجع به بزرگترين سوالهای هر انسانی با هم
صحبت کنيم ... يادمون باشه که ما همه نظراتمون رو ميگيم ... پس بهتره ابتدای
حرفهامون يکی از بهترين جملات عالم رو به کار ببريم ...چقدر خوبه هميشه بگيم « به نظره من ... »
ديگه اينکه خيلی بهتره صحبتها بدون تعصب باشه چرا که 
« هر وقت تشخيص ضعیف بشه ، تعصب قوی ميشه » اميدوارم بعد از گذشته مدتی که به سمت بهترها حرکت ميکنيم به بهترها نزديکتربشيم ...
میخوایم با همفکری هم در باره هر مطلبی بهتر رو انتخاب کنیم ...
شاید یکی از بهترین جملاتی که میتونم بهتون هدیه بدم اینه :
« در زمان حال زندگی کن و از این فرصتت لذت ببر ... به ندای درونت گوش کن
و بدون تعصب در مسیرش قرار بگیر ... مطمئن باش جواب کدوم  کار بهتر است ؟ رو
 همیشه درون قلبت داری ... آیا کاری بهتر از این فعلا میشه کرد ؟ »
 

:) ... منتظر عاشقونه هاتون هستم ... نصیر 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1383ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

به نام خدا ...
((( ناتانائیل ، آرزو مکن که خدا را در جائی جز همه جا بیابی .
هر موجودی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمیسازد . هماندم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر کند ، ما را از خدا بر میگرداند .
هر معرفت « واضحی » که تو در وجود خود داری ، تا انتهای قرون از تو مجزا خواهد ماند . چرا اینقدر برای آن ارزش قائلی ؟  ... 
ناتانائیل ، حقیقت را میگویم ... هر آرزوئی بیش از تصاحب مجازی مورد آرزو مرا مستغنی ساخته است .
هیچ فکری جز بعلت اختلافی که با دیگر افکار داشته است مرا به خود علاقمند نمی ساخته .حتی بدانجا رسیده ام که چون جز بازشناختن هیجانی عادی در آن ندیده ام علاقه را از دلم برکنده ام . -- نه ، ناتانائیل ــ علاقه را هیچ وقت ، عشق را .
ناتانائیل ، باید عمل کرد بی آنکه « حکمی » در خوب و بد اعمال کرد . و باید دوست داشت و اضطرابی به خود راه نداد که خوب است یا بد .
ناتانائیل ، من شوق را به تو خواهم آموخت .
وجودی هیجان انگیز ، نه آرام و سربزیر . من در آرزوی هیچ آسایش دیگری ، جز آسایش خواب مرگ نیستم . از این میترسم که مبادا تمامی آرزوهایم و همه نیروئی که در طول حیاتم ارضاء نکرده ام ، پس از مرگ شکنجه و عذابم کنند . « امیدوارم » پس از آزادی آنچه در این دنیا انتظار تبیان را در من داشته است تهی از هر امیدی بمیرم .
ناتانائیل ، علاقه هیچ وقت ، عشق . میفهمی ، این هر دو یکی نیست ، هان !  آنچه مرا با غم و اندوه و دلهره و رنج دمساز میکند بیم از دست دادن عشق است ؛ که اگر نمی بود تابشان را نمی آوردم . بگذار هر کس از حیات خویش مواظبت کند .
ناتانائیل ، اندوه چیزی جز شور و حرارتی فرو افتاده نیست . هر موجودی در خور عریان بودن و هر هیجانی درخود سرشار شدن است .
ناتانائیل ، شوق را به تو خواهم آموخت .
اعمال ما بما وابسته است ؛ همچنانکه درخشندگی به فسفر . درست است که اعمال ما مارا میسوزانند ولی تابندگی ما از همین است . اگر روح ما ارزش چیزی را داشته ، دلیل بر آنست که سخت تر از دیگران سوخته است .
در هر آدمی امکان هائی شگفت انگیز است . زمان حال ، اگر گذشته در آن پرتوئی از داستانی نیفکنده باشد ، آکنده از آینده ها خواهد بود . اما دریغ ! یک گذشته تنها ، یک آینده تنها را بوجود می آورد ــ که آنرا همچون پلی بی انتها ، پیش روی ما در فضا رسم میکند .
اطمینان هست که آدمی هرگز کاری را انجام نمیدهد مگر آنکه به فهم آن قادر باشد . درک کردن همان احساس قدرت به عمل است.« هر چه بیشتر انسانیت را بر عهده گرفت » عنوان خوبی است.
 
و حیات ما در برابر ما همچون این جام پر از آب سرد است . این جام مرطوب که دستهای آدمی تب دار آنرا گرفته و میخواهد بیاشامد و آب چندان خنک و گوارا ــ و التهاب تب آنقدر سوزان است که گر چه میداند باید صبر کند ؛ آنرا به یک جرعه می آشامد و نمی تواند این جام لذیذ را از لبهای خود براند . ))) 
( بر گرفته از کتاب ¤ مائده های زمینی ¤  اثر  ¤ آندره ژید ¤ )

سلام .... راستش راجع به شروع کردن وبلاگم خیلی فکر کردم .  میخواستم جوری شروعش کنم که اگه حتی دیگه نتونستن بنویسم هم ، یه خورده از حرفم رو زده باشم ... میخواستم اولین پستم ، آخرین پستن باشه ... چون اعتقاد دارم که « تمام لذت ضیافت در همان قاشق اول است  » .

خیلی وقت بود میخواستم بنویسم . ولی همیشه میگفتم چی بنویسم :) ... تا اینکه فهمیدم چقدر سئوال بی جواب توی ذهنم هست ... حداقلش اینه که میتونم برداشتهای خودم رو توش بنویسم ؛ و شاید اگه کسی خوند و مطلب رو دوست داشت میتونیم راجع بهش صحبت کنیم ... :) ... 

این اندیشه بهاری برای پست اولم ... 
« ناتانائیل ، عظمت باید در چشمان تو باشد ؛ نه در آنچه بدان مینگری »
تا به زودی ...     
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1383ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط نصیر  |