تبليغاتX
عطر اندیشه های بهاری
بدون شرح
خانم بهارم رفت ... و ندونست که با من چیکار کرد ... ولی من هستم ... چرا که به دنیا اومدم تا باهاش باشم ... مثل یک همکلاسی قدیمی ...

خانم بهارم رفت ... ولی یه تکه از قلبم رو برد ... نمیتونم بدون اون یه تیکه زنده باشم ... پس باهاش میمونم ...

خانم بهارم ... خاک پاتم ... با همه اینها ...

خانم بهارم ... افتخار میکنم که یه روزی از دوست دارانت بودم ...

خانم بهارم ... باعث افتخار منی ...

خانم بهارم ... اگه دوست داشتی یه دیوونه برات گیتار بزنه و بخونه ... منو یادت نره ...

خانم بهارم ... بعد ها میفهمی .........

دیوونت  نصیر ... از اصفهان ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

http://www.golpesar.com/ecard/pic/0871.htm

http://www.golpesar.com/ecard/pic/0650.htm

http://www.golpesar.com/ecard/pic/0890.htm

http://www.golpesar.com/ecard/pic/0835.htm

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1384ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

سلام خانم بهارم و سلام دوستهای گلم ... چند وقت پیش یک داستان قشنگ داشتم میخوندم که خیلی خوشم اومد ... برید و بخونیدش .... ممنونم ....

http://www.khabgard.com/bsa/stories/?id=1072952484

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1384ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

در هواي دو گانگي ، تازگي چهره ها پژمرد. بياييد از سايه - روشن برويم. بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم. و اگر جا پايي ديديم ، مسافر كهن را از پي برويم. برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر كشيم. شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم. از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم. خود روي دلهره پرپر كنيم. نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه. نشتابيم ، نه به سوي روشن نزديك ، نه به سمت مبهم دور. عطش را بنشانيم ، پس به چشمه رويم. دم صبح ، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم. مانديم در برابر هيچ ، خم شديم در برابر هيچ ، پس نماز ما در را نشكنيم. برخيزيم ، و دعا كنيم: لب ما شيار عطر خاموشي باد! نزديك ما شب بي دردي است ، دوري كنيم. كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم. و نلرزيم ، پا در لجن نهيم ، مرداب را به تپش در آييم. آتش را بشويم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم. قطره را بشويم، دريا را در نوسان آييم. و اين نسيم ، بوزيم ، و جاودان بوزيم. و اين خزنده ، خم شويم ، و بينا خم شويم. و اين گودال ، فرود آييم ، و بي پروا فرود آييم. برخورد خيمه زنيم ، سايبان آرامش ما ، ماييم. ما وزش صخره ايم ، ما صخره وزنده ايم. ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم. پروازيم ، و چشم براه پرنده ايم. تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم. در ميوه چيني بي گاه، رويا را نارس چيدند، و ترديد از رسيدگي پوسيد. بياييد از شوره زار خوب و بد برويم. چون جويبار، آيينه روان باشيم : به درخت ، درخت را پاسخ دهيم. و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم. برويم ، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1384ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

http://www.movazi.com/archives/000094.html
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1384ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

سلام گلم ... خوبی ؟ :)

چهارشنبه منتظر باش میام :) ...

تقدیم به تنها گل زندگیم ...


ابری نیست.
بادی نیست.
می‌نشینم لب حوض:
گردش ماهی‌ها، روشنی، من، گل ، آب.
پاكی خوشه زیست.
مادرم ریحان می‌چیند.
نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسی‌هایی تر.
رستگاری نزدیك: لای گل‌های حیاط.
نور در كاسه مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.


روزنی دارد دیوار زمان، كه از آن، چهره من پیداست.
چیزهایی هست، كه نمی‌دانم.
می‌دانم، سبزه‌ای را بكنم خواهم مرد.
می‌روم بالا تا اوج، من پرواز بال و پرم.
راه می‌بینم در ظلمت، من پرواز فانوسم.
من پراز نورم و شن.
و پر از دارو درخت .
پرم از راه، از پل، از رود، از موج،
پرم از سایه برگی در آب:
چه درونم تنهاست.

 

شاد باشی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اردیبهشت1384ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

سلام ... خوبی گلم ؟ :) ... راستش الان سر کلاس شبکه هستم و دارم قاچاقی اینها رو برات مینویسم ... ( الان استاد میگه به به ... عجب دانشجوی فعالی !!! :)) ... این کارت رو به تو تقدیم میکنم ... روی این آدرس کلیک کن ... اکه نشد این رو توی آدرس بار کپی کن ... سر فرصت برات مینویسم ... راستی به دوستت هم سلام برسون ... ببخشید که اسمشون رو فراموش کردم ... اگه الان کنارته بهش سلام میکنم :) ... فعلا باید برم ... خیلی مخلصیم !!! ... میبینمت ...

http://www.naghmeh.com/naghmehcard/Send.asp?Dir=love&Name=B20.jpg

 

فدای تو ... شاد باشی گلم ... نصیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1384ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

سلام ... راستش چند مدتي يه که نميتونم لينک نظرات رو ببينم ... نه در سايت خودم نه در بقيه سايت ها ... حتي موقع نوشتن هم افکت هاي رنگ و سايز برام نمي ياد ... اگه کسي دليلش رو ميدونه حتما برام بنويسه ... ممنونم ... مطلب پايين رو هم بخونين ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1383ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

رويا

 

درست یادم میاد ... اونقدر اون تصویر برام شفافه که انگار همین حالا دارم میبینمش ... تازه از شهرستان اومده بودم ... همین کافیه که بگم فقط خودم بودم و خودم ... خودم با تموم آرزوهام ... خودم با تمام رویاهام ... خودم با عروسکم ... یه سگ کوچولو و خوشگل ... که یه روز تو یه نمایشگاه بد جوری نگاهم با نگاهش گره خورد ... نگاهش مثل بقیه نبود ... اونقدر زنده نگاهم کرد که جا خوردم ... و بعدش شد نزدیکترین رفیقم ... یکی دوبار اومدم هدیه اش بدم ... ولی دیدم برام عزیزتر از اونهاست ... وقتی میخواستم بیام برای برداشتنش یه لحظه هم مکث نکردم ... انگار اون اصل کار بود ... مثل دل که همیشه اصل کاری یه ... دل که پسر و دختر نمیشناسه ... از دید بعضی ها داشتم یکی از احمقانه ترین کارها رو انجام میدادم ... ولی خودت که میدونی ... از اونهایی که به کارهای جالب میگن احمقانه خوشم نمی یاد ...نمیدونم چی بود ... یه حسی بود که میگفت باید برم ... شاید مال فشاری بود که توی محیط خونه تحمل میکردم ... شاید میخواستم برای چند روز آزاد بشم ... شاید برای ارضای یه حس شیطنت مخصوص جوونی بود ... شاید .... شاید هر چیز دیگه ... ولی مهم این بود که من اومدم ... عزمم رو جزم کرده بودم ... در این زمانه ء که هیچ چیز نمیتونه از رفتن من جلوگیری کنه ... خیلی باهام مخالفت شد ... بعدش که دیدن من میخوام برم گفتن پس خودت پای همه چیزش وایسا ... و من وایسادم ... چون باید وای میسادم ... خیلی خوشحال بودم از اینکه سر کار رفته بودم و پولی در بساط داشتم تا باهاش مسافرت کنم ... راستش همیشه به آسمون آبی نگاه میکنم ... اگر چه اعتقاد ندارم که آسمون همه جا همین رنگه ... ولی خوب پس خدا عینک آفتابی رو برای چی داده ؟ ... عینک آفتابی ماله همینه که رنگها رو تجزیه کنه و اون رنگ دلخواه رو بهت بده .... روز اول خیلی بهم بد گذشت ... اون قدر که نمیتونی تصورش رو بکنی ...از یک طرف جو کلاس مختلط منو گرفته بود ... آخه من تا اونوقت با دختر خاله ام هم زیاد صحبت نکرده بودم ... چه برسه به اینکه با کلی دختر باکلاس ء سر یک کلاس بشینم ... از طرف دیگه اونقدر دل درد شدیدی داشتم که میخواستم داد بزنم ولی نمیتونستم ... به قول مامان « آب به آب » شده بودم ... مسافرت بهم نساخته بود ... شاید هم همش به خاطر فشار روانی بود ... نمیدونم چرا جو خیلی خیلی سنگینی بر کلاس حاکم بود ... یه بچه شهرستانی میون اون همه ... تو دو ردیف جلوتر از من نشسته بودی ... اونقدر صورتت ریلکس و راحت بود که تعجب کرده بودم ... فکر میکردم از اون دخترهای بالا شهری هستی که با همه چیز خیلی راحت برخورد میکنن ... و انگار نه انگار ... از این که هیچ توجهی به من نشون نمیدادی تعجب میکردم و ناراحت میشدم ... و بعدش که میدیدم با بقیه پسرهای خوش پوش و باکلاس هم همین جوری رفتار میکنی کلی حال میکردم ... اصلا جدا از بقیه کلاس بودی ... یه جورایی از این که اومده بودم ناراحت بودم یه جورایی خوشحال ... از بچه ها و معلم برای خودم غول ساخته بودم ... فکر میکردم من کجا این غربت کجا ... روز اول رفتار سردی از بچه ها دیدم ... ولی این تقصیر اونها نبود ... باید خودت کبریت رو بکشی تا چوب شعله ور بشه ... و شروع کردم .... به لذت بردن ... همون جور که بلد بودم ... خودت بقیه اش رو دیدی ... چند روزی گذشته بود ... من شده بودم شیطون کلاس ... ولی کاش میدونستی پشت اون خنده ها چی پنهونه ... استراحت ناهار بود ... یه سررسید داشتم که همه درسها رو توش مینوشتم ... توی این سر رسید عکس هایی از شهرم بود ... عکس هایی از پل خواجو .... سی و سه پل ... میدون نقش جهان ... داشتم از روی عکس ها برای بچه ها توضیح میدادم ... که دیدم داری آروم گوش میدی ... با حرارت بیشتری توضیح دادم ... تا بالاخره بلند شدی و اومدی سر میزم ... کنار بچه های دیگه که سر میزم بودن وایسادی ... یه لحضه نگاهم به چشمهای براقت افتاد و اون لبخند قشنگت ... یه جوری انگار تموم اعتماد به نفسم رو به دست آوردم ... انگار ... صبح ها با تمام قدرت بیدار میشدم ... چون میدونستم یه روز دیگه شروع شده که میتونم با تو و دوستهای خوبم باشم ... هیچ زمانی مثل زمان ناهار به من خوش نمیگذشت ... من و تو و چند نفر دیگه میرفتیم ستاره برگر ... دور یه میز مینشستیم ... کاش میدونستی چقدر دوست داشتم روبه روم بشینی ... کاش میدونستی ... میدونی ... توی زندگیم چند بار با تمام وجودم احساس لذت کردم ... اونقدر که چشمام رو میبستم و میخواستم اون لحظه رو با تمام وجودم احساس کنم ... میخواستم تمام حجم اون لحظه رو با تمام وجود به خاطر بسپارم ... یکی از همون لحظه ها زمانی بود که من و تو دوتایی با هم رفتیم برای خودمون و بچه ها غذا بگبریم ... اون روز وقتی یکی از بچه ها پیشنهاد داد که غذا رو از بیرون بگیریم و بیارم توی موسسه بخوریم چندان موافق نبودم ولی مخالفت نکردم ... مثل همیشه ! من قرار شد برم ... ولی چون تعداد بچه ها زیاد بود یه نفری نمیتونستم برم ... باید یک نفر کمکم میومد ... و چه کسی بهتر از تو ؟! ... وقتی قبول کردی با هم بریم خیلی خوشحال شدم ... خیلی ... چقدر با هم توی راه رفت و برگشت صحبت کردیم ... روزهای خوب با هم بودن داشت تموم میشد ... حدودا 20 روزی با هم بودیم ... اونقدر بهت عادت کرده بودم که دوریت برام مثل یه کابوس بود ... این خوشبختی رو از عروسکم نگرفتم و به تو هدیه دادمش ... عروسکم رو به همراه پاره ای از قلبم ... با کلی اجبار فقط تونستم شماره خودم رو بهت بدم تا بعد از کنکور باهام تماس بگیری .... خیلی احتمال میدادم که تماس نگیری ... بچه ها هم که حسابی شرمنده ام کرده بودن ... همگی دسته جمعی برام هدیه خریده بودن ... تو هم کارت پستالت هنوز روبه رومه و بوی عطرت اینجا پیچیده ... روز آخر عجیب برف میومد ... نمیدونم وقتی من میام اونجا برف میاد یا وقتی برف میاد من میام ...میخواستم بهتر از اینها باهات خداحافظی کنم ... میخواستم برای آخرین بار یه دل سیر نگات کنم ... میخواستم بهت بگم چقدر ... ... ... وقتی ماشین اومد دنبالت دلم داشت از جا کنده میشد ...تا پای ماشین باهات اومدم ... گفتم این آخرین دیداره ...تمام نیروم رو جمع کرده بودم ... که بهت بگم ... که اگه ندیدمت لا اقل حرفم رو بهت زده باشم ... اونقدر حول کرده بودم که حالم داشت به هم میخورد ... میخواستم بهت بگم ... ولی تو رفتی ... زود تر از اونچه فکرش رو میکردم ... همون عصر سریع رفتم خونه مهندس ... اسبابم رو جمع کردم و شبونه راهی شدم به سمت اصفهان ... اونقدر تهران برام کوچیک شده بود که داشتم توش خفه میشدم ... برف دیگه به بارون تبدیل شده بود ... بارونی ام رو دور خودم پیچیدم ...سریع رفتم ترمینال و سوار اتوبوس شدم ... و حرکت کردم ... توی اتوبوس یادگاری بچه ها رو برداشتم و نگاه کردم ... چه روزهایی به چه سرعت گذشت ... اون بچه های سرد روزهای اول الان از خانواده ام به من نزدیک تر شده بودن ... مثل کسی که یک شبه همه خانواده اش رو از دست بده شده بودم ... عطرت رو در آوردم ... و بو کردم ... کاش گریه امونم میداد ... ............................. دیگه نمیخوام ادامه اش رو بنویسم ... اون روز که دم در دانشگاه دیدمت ... اونقدر خانوم بودی که جا خوردم ... نمیدونستم چی بگم یا چیکار کنم ... باز هم با هم قدم زدیم ... باز هم زیر برف ... من بهت افتخار میکنم ... به خودم افتخار میکنم که کسی مثل تو رو دارم ... میخوام بگم ... چه بتونم باهات باشم چه نتونم ... چه بتونم ببینمت چه دیگه نتونم .... باعث افتخار منی ... خیلی دوستت دارم ... بیشتر از اونچه فکرش رو بکنی ... نمیخوام از این حرفهای صد تا یه غاز عاشقونه بزنم ... میخوام بگم ... یه تکه از دلم پیشت جا مونده ... بزار تا همیشه پیشت بمونه ... چه با من ... چی بی من ... شاید دل درد روز اولم مال همینه ... آخه یه تکه از دلم پیش تو ست ... با تو تا آخر دنیا هستم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1383ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

ببخشید یه چند مدتی نبودم ... به زودی به روز میکنم ... ممنونم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1383ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

سلام دوستهای گلم ... فداتون بشم از اینهمه اظهار لطفتون :) ( کدوم اظهار لطف :)) ؟!؟! ) ... راستش یه چند مدتی بود که چندان وقت به روز کردن نداشتم ... میدونین ... چندان دوست ندارم فقط از زندگی روزمره ام بنویسم ... البته این نظر منه ها ... چون نه اونقدر انسان فهمیده ای هستم که روش زندگی روزانه ام به دردکسی بخوره و نه اونقدر آدم نفهمی هستم که کسی به روزمره ام بخنده :) ... پس دوست دارم وقتی چیزی مینویسم ، یه هدفی رو پشتش دنبال کنم ... همین ...
امروز جواب نامه ای که برای آقای حلت نوشته بودم اومد ... آقای احمد حلت رو که میشناسین ؟ ... مدیر مسئول ماهنامه موفقیت ... و بنیانگذار سیستم های مهندسی فکر و اینها در ایران ... راستش یه جورایی خیلی قبولش دارم ... خودش رو از دست نداده ... هنوز از نامه های قشنگش بوی حقیقت می یاد ... من براش یه مقاله فرستاده بودم در باره جناب آقای اوشو ... آقای اوشو رو هم احتمالا میشناسین ... اگه یه سری برین کتابفروشی نزدیک خونتون ، احتمالا از کتابهاش پیدا میکنین ... یه جوری پیر طریقت هست ... ( البته الله اعلم ... ) ... اگه اون مطلب رو درباره اوشو توی وبلاگم بنویسم احتمالا طرفداراش حسابی حالم رو میگیرن ... چون در این مقاله حسابی اوشو رو کوبوندن ... از اینها که بگذریم ، نامه آقای حلت مثل همیشه بی ریا بود و منطقی ... شاید یه روزی بنویسمش ...
 
 
یه شعر قشنگ براتون تهیه کردم که از کتاب زوربا انتخاب کردم ... امیدوارم خوشتون بیاد ...
 
« و تو ای آسمان ، هر قدر که میخواهی ببار »
 
چوپان : غذای من حاضر است و گوسفندان خود را دوشیده ام . کلون کلبه ام را انداخته ام و آتشم هم روشن است . و تو ای آسمان ، هر قدر که میخواهی ببار .
بودا : من دیگر نه نیازی به غذا دارم و نه به شیر . بادها کلبه منند و آتش من خاموش است . و تو ای آسمان ، هر قدر که میخواهی ببار .
 
چوپان : من گاوها دارم و ماده گاوها . من مرغزارهای پدرانم را دارم و گاو نری که همه ماده گاوهایم را باردار کند . و تو ای آسمان هر قدر که میخواهی ببار .
بودا : من نه گاو دارم و نه ماده گاو . من مرغزار هم ندارم و هیچ چیز ندارم . از هیچ چیز هم نمیترسم . و تو ای آسمان هر قدر که میخواهی ببار .
 
چوپان : من زنی فرمانبردار و وفادار دارم که سالهاست همسر منست . و شب هنگام خوشم که با اویم .و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .
بودا : من جانی دارم فرمانبر و آزاد . سالهاست که تعلیمش میدهم و به او می آمئزم که با من بازی کند . و تو ای آسمان ، چندان که میخواهی ببار .
 
 
نصیر : بار خدایا . من هم نیاز به غذا دارم هم به شیر . هم به کلبه نیازمندم هم به آتش . نه گاو دارم نه گاو ماده نه مرغزار و (الحمد لالله ) نه زن ! ....  خوشم از اینکه ، از آنچه دارم  شادم و از تلاشی که برای آنچه ندارم ....... چرا که زندگی میکنم ....
 
خیلی دغدغه ها رو میخوام براتون بنویسم .... از همئن ها که عاشقشونم ... :) ... منتظزم باش ... برمیگردم ...
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1383ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب   ***  جان و دل و جام و جامه در رهن شراب 
فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب   ***   آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

 

سلام ...

 

خوبين ؟ :) ... قبل از صحبت هاي امروز ميخواستم بگم شايد منو تو تلويزيون ببينين ... چرا ؟ ... بخاطر اينكه امروز توي نمايشگاه كامپيوتر با من مصاحبه كردن :)  ... خلاصه اين كه اگه يه آقاي خوشتيپ ديدين با چشمان سبز و موهاي بلند خود منم  :))  ...

امروز ميخواستم براتون از قوانين زوربا بگم ... قبلش بايد چند نكته رو توضيح بدم :

1- اين ها قانون هاي اصلي يه ... ( شايد لفظ قانون براي بيان اين جملات درست نباشه ... ولي خوب چه كنم ... ما براي ارتباط برقرار كردن مجبور به استفاده از زبان شده ايم ...و زبان هم كه هميشه در اين موارد كم مياره :) …  فكر كنم لفظ اصول بهتر باشه ... ) . پس اينها اصل هاي پايه و اساسي اين عرفان هست ...

2- در زمينه هاي گوناگون كه خودم به نظرم برسه يا شما بگين جزئيات بيشتري مطرح ميشه ... پس نظراتتون رو برام بنويسين لطفا ...

3- ميدونين ... اينها ديدگاه و استنباط هاي منه ... پس هر گونه اعتراضي وارد ه ... و هركسي فكر ميكنه براي رسيدن به  بهتر  ، راه بهتري به نظرش مياد حتما مطرح كنه ...

4- من نظرات شما رو در وبلاگ مينويسم ... البته اگه اجازه بدين و دربارشون بحث ميكنيم ... ميدونين به نظر من ما به گفتگوي عرفانها بيشتر احتياج داريم تا گفتگوي تمدنها ... چون عرفانها هستند كه تمدنها رو شكل ميدن ...

5- من توي وبلاگهاي فلسفي ميگردم و نظرات اونها رو هم اعمال ميكنم و آدرسشون رو هم براتون مينويسم تا شما هم سر بزنين ... كلا اين وبلاگ يه ميز بحث هست ...

6- خيلي خوشحال ميشيم شما يه موضوع رو مطرح كنين تا با بچه ها دربارش صحبت كنيم ... البته سعي كنين بيشتر درباره عرفان و فلسفه باشه  :)  ...

7- كلا هدف اين سايت دو چيزه ... 1- چه جوري ميتونيم بهتر زندگي كنيم 2- راههاي لذت بردن از زندگي

 

بيشتر ادامه نميدم … ميخوام برم سر اصل مطلب … همون چيزي كه مدتها آرزوش رو داشتم … ميخوام براتون از قوانيني بگم كه بهشون اعتقاد دارم … دربارشون فكر كردم … با افكار ديگه اونها رو سنجيدم … واونها رو انتخاب كردم … دوست دارم اونها را باهات درميون بزارم … خوشحال ميشم نظر تو رو هم بدونم … فعلا اين براي شروع …

 

 

اي نور …

اي حقيقت …

 

 

دريچه كلبه ام را به نام خود بياراي ، 

بام عبادتگاهم را با دست خود بپوشان ، 

آستان اتاقم را با خون خود منقش گردان ،

نشان مقدس ات را بر گذرگاهم حك نما كه تو را ميستايم ، 

بستر پوشالينم را با دست خويش استحكام بخش ،

خوابگاه نهانم را از آلودگي مبرا ساز ،

با اراده خويش روح محنت زده ام را حفاظت كن ، 

نفسي را كه تو خود به تن بي روحم دميده اي پاك دار ، 

سپاهيان آسماني را به مقابله با ديوان درونم بياراي ،

به توصيه مريم مقدس و تمامي برگزيدگان خواب مرگ آسايم را در دل شبهاي ظلماني آرامشي فرح بخش عطا كن .

 

پنجره هاي عقل و احساسم را احاطه كن تا از وحشت ترديد و اضطراب و از دل مشغولي هاي روزمره و از خواب هاي رويايي و از توهمات جنون آميز در امان باشند و با خاطره اميد بخش ات از خطر دور مانند ، تا آنگاه كه از خواب سنگين بيدار شوم هوشيار و پر نشاط در برابر تو ايستاده ، دعاهاي خود را با عطر ايمان ، هم آواز با گروه ستايشگران آسماني به سوي تو ارسال دارم ، اي سلطان متبرك افتخارات وصف ناپذير ! زيرا تو از جانب تمامي آفريدگان تا ابدالاباد تجليل گشته اي .                            آمين   

 

 

( فغان نامه گرگوار ) اثر گرگوار ناركاتسي

 

 

                     قوانين رو همين پايين بخونين

      

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1383ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

 

قوانين عرفان زوربا :

 

 

1- عملي را كه عقل سليم ميگويد انجام بده . همان كاري كه نداي وجدانت به تو ميگويد  … همان كاري كه بدون اينكه سر خودت را كلاه بگذاري ميداني درست است … همان كاري كه وجدانت به تو ميگويد … 

 

2- بعد از انجام اين كار غصه بي معني ميشود …  در عرفان زوربا چيزي به نام غم يا غصه وجود ندارد … هر آنچه ناگوار پيش مي آيد همان است كه بايد پيش بيايد … چرا كه بعداز انجام عمل بهتر ، تو كار خود را به نيكي انجام داده اي … و سپس كار خود را به تقدير يا زمانه يا سرنوشت يا شانس و يا هر آنچه خودت مي نامي اش ميسپاري … پس از دست زمانه ناراحت مباش … چرا كه هر آنچه مقدر است پيش مي آيد …

 

3- بعد از انجام هر عمل و ديدن نتايجش ، از آن درس بگير و از پشت سر گذاردن آن و به دست آوردن تجربه اي جديد شاد باش … چرا كه تو زنده اي … سپس دوباره به دنبال راه حل بهتر درباره همان موضوع بگرد … دوباره با عقل سليم و وجدان آگاهت به دنبال بهترين باش و آن را انجام بده …  از تلفيق جبر و اختيار لذت ببر …

 

4- برقص … از زندگي لذت ببر … چرا كه تو تلاشت را كرده اي … آيا بيش از اين از خودت انتظار داري ؟ … تو الان يك انساني …

 

                                               

                       اگر بهتري ميشناسي با گوش جان ميشنوم …    
+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1383ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

سلام ... حالتون چطوره ؟ :) ... راستش این مدت که نتونستم آپدیت کنم یه خورده سرم شلوغ بود ... از همون سر شلوغی ها و دغدغه ها که من عاشقشونم ... راستش با چند تا از دوستهام راجع به وبلاگ مشورت کردم ... ازشون پرسیدم چه جوری بنویسم یا چی بنویسم ... راستش قصد دارم یه جورایی این وبلاگ محل بحث بشه ... بحث هایی که بعضی وقتها زیباترین احساسات و جملات دنیای بهاری مون توش بیان میشه ... بحث هایی که چیزهای قشنگی به ما یاد میده ... و بحث هایی که به ما عرفان میده ... همون شناخت ناب ... همون شناخت ناشناختنی ...

نمیخوام زیاد فعلا ادامه بدم ... فقط میخواستم بگم که شما هم نظراتتون رو بزارید ... اگه احیانا یه وبلاگ عرفانی یا فلسفی یا هر وبلاگ اهل دل دیگه ای  ( البته من با عبارت اهل دل موافق نیستم !!! ) میشناسین ، به من یا به اون بگین تا با هم آشنا بشیم ... ممنونم یه دنیا :) ...

 

برای اینکه این پستم زیاد خالی نباشه یه شعر براتون مینویسم از دوستم جناب آقای منصور شفاعت ... دوستی که تازه باهاش آشنا شدم ولی خیلی ساله که میشناسمش ... انگار یک عمر ... ( چون فعلا براي نوشتن اشعارشون ازشون اجازه نگرفتم امیدوارم منو ببخشن :) )

 

 

 

« خانه ای از مه و شن »

 

 

برای تکه ای از زمین 

سخت به تقلاییم  .

روح و جسممان فدا میشود

تا در آن خاک شویم

و به سوی رد پایی بدرقه میکنیم زندگی را .

وقتی جسد پدر بزرگمان

درختی را سبز میکند ،

و این جهان همچنان میماند

تا تمام نشانه ها را

از زمین پاک کند ،

هیچ هیاهویی وجود نداشت .

 

 

 

البته کتاب اشعار ایشون به تازگی چاپ شده که ۶۷ شعر از ایشون تو این کتاب هست ... امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد ... ( البته من در بعضی موارد با ایشون هم عقیده نیستم :) )

 

در پست بعدی میخوام پایه و اساس عرفان زوربا رو براتون بنویسم ... پس منتظر پست بعدی باشین ... دوستتون دارم چون میتونیم باهم به یک دریچه نگاه کنیم ... و چقدر قشنگه لحظات نگریستن و نه گریستن ... برمیگردم ... نصیر  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1383ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

 

 

گر گل نبود نسيب ما خار بس است          ور نور به ما نميرسد نار بس است

گر  خرقه  و  خانقاه  و  شيخي نبود          ناقوس  و كليسيا و زنار بس است


سلام ... اميدوارم شاد و موفق باشين ... شاد باشين بخاطر اينكه آنچه ميبايست اتفاق مي افتاده با آنچه شما در ذهنتون تداعي ميكرديد در يك خط سير بوده  ... و موفق باشين به اين خاطر كه قدرت قبول كردن واقعيت رو داشته باشين ... چرا كه به نظر من يكي از بزرگترين موفقيت ها اينه كه شرايط حال رو بفهميم و بپذيريم كه اين چيزي است كه اتفاق افتاده ... و بعد با فكري باز و ذهني خالي از تعصاب وارده از بيرون به دنبال راه حل بهتر بگرديم ... و اين راه چيزي نيست جز " آنچه يك وجدان متمايل به بيداري و خالي از تعصب و بر پايه دين انساني " ميگويد ... . امروز هم ميخوام در ادامه پروژمون ( انتخاب راه بهتر براي زندگي ) براتون ادامه نامه هاي كارو رو بنويسم ... خوب حالا امكان داره بعضي از بچه ها بگن چرا نامه هاي كارو ( قبلش هم بهتون گفتم كه اين نوشته ها زياد با عرفان من جور نيست ) . {{راستي قبل از همه حرفهام بايد منظورم رو از بكار بردن لفظ بچه ها براتون واضح كنم و اين جداي از جنبه نزديكي بيشتر ، بيانگر اين تفكر منه كه « انسان تا بچه نشود پا به ملكوت آسمانها نميگذارد (انجيل شريف ) ... يه وقت برداشت بد نكنيد ها :) ... }} ...  برگرديم سر بحث اصلي مون ...  دلايل اصلي كه باعث شد نامه هاي كارو انتخاب كنم فكر ميكنم اينها باشن ... 1- يكي از بهترين راه ها براي بيان يك مسئله ، آوردن يك مسئله متناقض قبل از بيان اصل مسئله است ... يعني اينكه اول يه بحث متناقض مياريم ، بعدش ميگيم مسئله مورد نطر ما چه تفاوتهايي با اين مسئله متناقض داره . من فكر ميكنم راه پيشرفت خوبي باشه  . *- خود نامه هاي كارو چند مزيت بزرگ داره مثل : 2- اين نامه ها رو تا اونجا كه من ميدونم يه شخصي نوشته كه كمتر تعصبات مذهبي رو توش دخالت داده . 3- اين نامه ها حاوي درد دل مردم امروز ما هم هست كه اين كمك ميكنه تا براي بچه ها بهتر قابل درك باشه . 4- در ابتداي كار تعداد زيادي از بچه ها حق كامل رو به كارو ميدن ، و اين كمك ميكنه تا برسيم به اين حرف كه « مطلقي توي جهان وجود نداره » ... 5- اين نامه ها خيلي مختصر و مفيد نوشته شده و جان كلام رو در حداقل متن قرار داده ... 6- اين نامه ها از زبان افراد متعدد گفته شده و اكثر افراد اجتماع ميتونن با اين راوي ها همزاد پنداري بكنند ... 7- مطالب علمي و اطلاعات عمومي نسبتا خوبي در اين ها گنجونده شده ... 8- اين نامه ها كوتاهه و من راحت تر ميتونم بدون دخل و تصرف براتون بنويسم و شما بخونين ( در اين مورد از آقاي كارو سپاسگزارم ! :) ... ) ... و ...

البته موارد مثبت ديگري هم هست اما من به همين چند تا اكتفا ميكنم ...

 

ادامه در صفحه پايين

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1383ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

نامه امروز نامه اي يه كه كارو از طرف خودش به آقاي چارلي چاپلين مينويسه ... همون جور كه ميدونين آقاي چارلي چاپلين يكي از نوابغ بزرگ عالم سينما ست ... ( در مورد بيوگرافيش نمينويسم چرا كه با يك جستجوي ساده توي اينترنت ميتونين پيدا كنين ) ... آقاي چاپلين يه نامه قشنگ براي دخترش نوشته كه در قسمت دوم حرفهام مينويسمش ... در اين نامه نويسنده با آقاي چاپلين همكلام ميشه و چون نقطه اشتراك اين دو نفر در انسان بودنشون هست در نتيجه بيشتر از مشكلات كل انسانهاي روي زمين صحبت به ميان آورده ... اين نامه از لحاظ ادبي كمي سنگينه ولي ميتونين به راحتي بفهمين ... كارو در اين نامه از تعابير مختلفي استفاده ميكنه كه در جاي خودشون قشنگن ... مثل پيامبران مرگ براي زورگويان و ... . اميدوارم خوشتون بياد ...

                              

                                    نامه رو همين پايين بخونين

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1383ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

 

 

به سرشك خنده ها ، خنده سرشكها ؛

                 چارلي چاپلين

 

درباره اين نامه ...

اين ... نه داستان است نه افسانه است ! نه شعر است نه يك نثر شاعرانه است .

قطره اشكي است ؛ رميده و طوفاني كه از ديدگان حسرت بار رنج ؛ بدامان پاره پاره شب گرسنگيها غلطيده است .

چارلي با زبان فارسي آشنا نيست . اما مسلما با زبان من آشناست . چون زبان من زبان گرسنگان است . گرسنگان نه ! زبان خود گرسنگي است . و گرسنگي تنها به يك زبان حرف ميزند : حقيقت ... !

 

سلام چارلي ! انسان بزرگوار ... سلام برتو و اشكهاي خندان تو ... سلام بر تو و بر خنده هاي گريانت .

دامن تو ، چارلي . دامن زندگي تو . ميدانم كه لبريز است از سرشك آسيمه سر دربدران . بگذار سرشك دربدري هم ، از بيكران يك درد بيكران ، همانطور ساده ، بغلطد به دامانت .

من ، چارلي گرانمايه . غنچه اي هستم ناشكفته و مغموم كه در پهناي علفزاري خار پرور و مسموم ، همراه با هزاران هزار غنچه ناشكفته ديگر ، بازيچه مشتي دلقك بازيگرم !

جوانم ، ولي باور كن چارلي ، ابر آسمان افسونگر ِ قرون قرون افسانه هاي قيود بخاك سپرده ، سايه سپيدي از سياهي هاي اين دوران وحشت بار ، افكنده بر سرم . جوانم ... ولي زير بار محنت ، محنت و بدبختي ، ( بدبختي و محنت خودم نه ، من هيچ ، من مُردم ) محنت و بدبختي انسان اين قرن سياه ، تا شده ، شكسته ، خورد شده كمرم ! ...

بشنو چارلي ، بشنو اين سوز جگر سوز دل آشيان بر باد رفته من و فرياد افسار گسيخته ناله هاي از ياد رفته افلاك نوردم را ، كه سنگيني تحمل ناپذيرشان ، در هم شكسته ، و به باد فنا داده در و ديوار قلب طپش رميده و آفتاب نديده ي آلوده بخاك و گردم را !

سكوت ! فرياد بكش سكوت ! بگذار انساني كه سراپاي وجودش مظهر متحرك زندگي از پا افتاده و بي حركت حقيقت محكوم به سكوت است ، از ماوراء همه درياها ... همه صحراها بشنود ... بشنود اين نفرين و ناله سراپا دردم را ! ...

چارلي عزيز ... تو بهتر از من ميداني كه در چه دوران شرنگ آلود سهم آوري زندگي ميكنيم . دوراني كه مجمع مردگان مرده پرست مرده پرور آدميخوار ، همه سينه هاي از عشق آكنده را ، همه نفسها ، همه جنبشها ، همه افكار تسليم ناپذير زنده را نفس بنفس ، سينه به سينه ، به سياهي خاكي ميسپارند كه ريشه اشجار خزان زده اش رگ پاره پاره انسانيت سرگشته و آواره است .  دوراني كه { درمان او } براي همه دردهاي بي درمان ، آستان بوسي درگاه كبر و نخوت {است} ، درمان او براي همه بيچارگيها ، تنها و تنها خاموشي آتش شرافت انساني و فراموشي نداي وجدان بخواب رفته ، چاره است !

در چنين دوراني ست كه ما انعكاس دهندگان فرياد بي پناه انسانهاي خانه به دوش ، همراه با مظاهر بلافاصله كارخانه ، مرگي را كه غارتگران زندگي انسان با اسم مستعارش « زندگي » به ما تحميل كرده اند ، تحمل ميكنيم ... در اينصورت تو خود ميداني كه من با تو چه ميخواهم بگويم ... تو مرا نميشناسي . و اين گناه تو نيست ... چوم من نه سرمايه دارم نه سياستمدام . من مظهر جان به لب رسيده فقرم ، و تلخي اشكهاي پنهاني انسانهائي كه حتي حق اشك ريختن را ، اين قرون مرگبار از آنها سلب كرده است !

در نزد خداوندان كبر ، كجا ميتواند فرياد ، در شكاف سينه مرغي بال و پر شكسته و دربدر ، انعكاس داشته باشد ؟

در دوراني كه هستي پول است . نجابت پول ، حيثيت پول ، افتخار پول ، زندگي پول ، نفس پول ، هوس پول ، پول ... ، پول ... ، پول ... . همه چيز پول ، همه جا پول . در چنين دوراني ، كجا ناله حقيقت در سينه چاك فقر ، به گوش تو خواهد رسيد ؟ بگوش تو كه سراپاي هنرت ، آئينه تمام نماي فلاكت ده ها ميليون انسان فلاكت زده است ؛ كه سعادتشان در چهارديوار آغشته به رنج احتياج سرگشته است و آواره ! ... .

تو از پريشاني زندگي پريشان ده ها هزار انسان ، ده ها هزار بدبختي متحرك ، كه قسمت زندگيشان خاك زير پاي خداوندان زمين است و قسمتي پس از زندگيشان ، چند وجب بزرگتر قبر بدون سنگ و چند كلام مختصر از كتب آسماني ... از پريشاني اين ملت ها ، تو چه ميداني ؟ كجا ؟ در كدام كتاب ؟... در كدام روزنامه از كتب روزنامه هاي ............. تو ميتواني درباره اين زندگي صدپاره اي كه ، پيامبران مرگ با شريان منجمد تيره بختي به تن ژنده پوشان تيره بخت وصله كرده اند ، حتي يك كلام بخواني ؟

آه ... چارلي ! باور كن از شدت فشار كينه سركش ، سينه ام دارد منفجر ميشود ! آخر چارلي اين چه بساطي است كه ناخدايان كشتيهاي مرگ ، در پهنه درياي سرشك خانه به دوش زندگي هاي فراموش شده سيه پوش گسترده اند ؟

ببين چارلي ، از بيداد دادشكن مشتي حيوان تشنه بخون ، از بيابان آفتاب زده افريقا گرفته تا بيكران آفت زده جيحون ، چه محشري برپاست !

جنگ گذشته بيادت هست ؟ آنهمه خون ، آنهمه كشته ، مگر چارلي كافي نبود كه باز هم ميخواهند زمين و زمان را  با آتش گلوله هاي مرگبار و در هم شكن ، در پريشاني امواج خون پريشان كنند ؟

آخر چقدر و تا كي ميشود استخوان ملتها را بجاي لوله بكار انداخت ، و خون ملتها را از درون آنها ديار به ديار و فرسنگ به فرسنگ به خزانه جيب سرازير كرد ؟

***

باور كن ، چارلي ! با همه آرزوهاي پراكنده ام كه در آشفتگي وجود بر آشفته ام فرياد ميكشند ، با همه طپش نامرتب قلبم متاثرم ، از اينكه با نامه ام تو را متاثر ميكنم ...

ولي آخر چكار كنم ؟

مگر ميشود اينهمه تبهكاري ، اينهمه خونريزي و خونخواري اين همه جنون و قساوت و تيره بختي را فراموش كرد ؟ مگر ميشود آتش كينه هاي افسار گسيخته و انساني را ، تنها با سرشك ماتم زده سكوت خاموش كرد ؟

چرا نبينم ؟ چرا نگويم ؟ چرا فرياد نكشم ؟

من بايد به فرمان وجدانم ، براي ملتها به جاي ملتها فرياد بكشم . باور كن چارلي ! سكوت در گير و دار اين دوران ، اين دوران وحشت گشتر ظلمت باري كه در وحشت ظلمت بي پايانش جمجه سر انسانها ، صندوقچه زر حيوانات است ؛ سكوت در اينچنين دوراني ... باور كن چارلي ، جنايت است بالاتر از آن ... بگذار اين ددان زندگي خوار هر چه ميكنند بكنند . بهر دري ميزنند ، آنچه كه مسلم است هر داستاني – هر چقدر هم طولاني – بالاخره پاياني دارد .

در پس اين شب وحشتناك ، روز درخشاني در انتظار ماست ، كه در رخشندگي زندگي پرور اش ، نه اثري از خون يخ بسته جنگ هاست ، نه نشانه اي از سنگرهاي شكسته بخون آغشته ...

روز درخشاني كه در پهنه روح آفرينش زمان در خدمت انسان است . انسان در خدمت انسان ...

                                                             

                                                            پايان

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1383ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را      حالی خوش کن تو اين دل شيدا را 
می نوش بماهتاب اي ماه که ماه        بسيار بتابد و نيابد ما را 
 
*********** 
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا        بنياد مکن تو حيله و دستانرا 
تو غره بدان مشو که می می نخوری   صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا 
 
 ***********
مائيم و می و مطرب و اين کنج خراب    جان و دل و جام و جامه در رهن شراب 
فارغ ز امید رحمت و بيم عذاب             آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب 
 
************
آن قصر که جمشيد در او جام گرفت       آهو بچه کرد و شير آرام گرفت 
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر         ديدی که چگونه گور بهرام گرفت 
 
************
امروز ترا دسترس فردا نيست               و انديشه فردات بجز سودا نيست 
ضايع مکن اين دم ار دلت شيدا نيست   کاين باقی عمر را بها پيدا نيست 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1383ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط نصیر  | 

به نام حق


سلام دوست هاي گلم ...

امروز بيشتر وقتم رو صرف پيدا كردن دوستان جديد وبلاگي كردم تا بتونم لينك وبلاگم رو  بهشون بدم ... از دوستايي كه اين وبلاگ رو ميخونن تقاضا دارم ، وبلاگ من رو به دوستهاي وبلاگي شون معرفي كنند ... شايد اينجوري سريع تر يه گروه صميمي راه بندازيم :) ... ممنونم ...

 قصد دارم از اين به بعد توي وبلاگم يه بخشي درست كنم به نام عرفان ادبي ( راستش براي اسمش هنوز تصميم قطعي نگرفتم اگه پيشنهاد بدين خوشحال ميشم  :)  ) كه در اين قسمت ، متن هاي زيباي ادبي و آثار خوب نويسندگان مختلف رو توش بنويسم ... اميدوارم بتونيم از اين قسمت لذت ببريم ... ...

براي پست امروز ميخوام از كتاب نامه هاي سرگردان ( اثر « كاراپت دردريان » معروف به « كارو » ) براتون بنويسم ... چون كارو به مسائل روز ( سياسي و فرهنگي و اجتماعي) توجه زيادي كرده و در حقيقت هر يك از نامه هاي كارو قطره اشك كوچكي ست از درياي بغض فروخورده مردم ... كارو سعي كرده از طريق نوشتن نامه به شخصيت هاي واقعي يا خيالي حرف دل خودش رو كه در چهارچوب كلي حرف دل مردمه ، بيان كنه ... همون جور كه متوجه شديد اين نامه ها هيچ وقت به دست گيرنده  اي كه كارو براش مينويسه نرسيده ... بلكه به دست گيرنده هاي اصليش رسيده كه همون مردمي هستند كه كارو به نمايندگي از اونها  مينويسه . تا شايد تسكيني باشه براي دل پر غصه شون  ...

«نامه يك حروفچين به مدير يك مجله» رو بعنوان اولين نامه انتخاب كردم چرا كه از اقشار مختلف يك جامعه  طبقاتي صحبت به ميون آورده... چون اين نامه همون جور كه از اسمش بر مياد از زبان يك حروفچين روزنامه ست و چون در يك روزنامه صفحات با موضوعات مختلفي (سياسي ، فرهنگي ، اجتماعي ، اقتصادي و ... ) وجود داره ، ميتونه ديد جالبي درباره وضع كلي يك كشور بهمون بده ... اين يكي از زيركي هايي ست كه آقاي كارو در نوشتنش بكار برده ... يعني انتخاب بسيار دقيق و حساب شده روايت كننده داستان ... ( در صورتي كه در نامه هاي ديگر بيشتر از مشكلات يك قشر حرف زده ) ...   چون قصد دارم يه نقد كوچولو روي آثار كارو بنويسم (در حد فهم خودم ) ، مقدمه رو زياد ادامه نميدم ولي سعي ميكنم اول هر نامه يه توضيح مختصر درباره هموم نامه براتون بنويسم  ... نامه هاي كارو رو بخونيد چرا كه آروم آروم ميخوايم با انواع طرز تفكر ها و انواع عرفان ها آشنا بشيم تا به هدفمون كه انتخاب بهتر هست نزديكتر بشيم ... اميدوارم خوشتون بياد ...

 ( (البته كارو شعرهاي قشنگي هم داره كه به مرور براتون مينويسم )

نكته مهم 1  : بسياري از شعرها و نامه هاي كارو با فلسفه من جور نيست ولي چون ميخوام آرشيومون كامل باشه مينويسم  ... بعدا بيشتر راجع بهش صحبت ميكنيم ...

نكته مهم 2  : چون كتاب من نسخه قديمي هست بعضي كلمات بد چاپ شده و خوندنش خيلي دشواره يا اينكه بعضي از كلمات الان رايج نيست ... به همين خاطر اگه با كلمات نامانوس برخورد كردين به گردن من نندازين :)  ...


دو شعر از كارو

 

مرگ دنيا ها

دلم دنياي فريادي فسرده ست

كه روحش را سكوت مرگ خورده ست

منال اي دل ! اگر مردست دنيات

در اين دنيا چه دنياها كه مردست

 

سرنوشت

خدايا چون نوشتي سرنوشتم ؟

كه بخت از من رميد از بس كه زشتم

زبانم لال اگر خط تو بد بود

تو ميگفتي خود من مينوشتم !

داستان رو همین پایین بخونین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1383ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط نصیر  | 

 

نامه هاي سرگردان ( كارو )

نامه شماره يك

نامه يك حروفچين به مدير يك مجله

 

آقاي مدير !

ظاهرا من اين اجازه را نبايد به خود بدهم كه چند كلامي بي پرده با شما گفتگو كنم . خوشبختانه اين اجازه را بخود نداده ام چون ... اينكه با شما حرف ميزند من نيستم ! تكه سرب سرپا ايستاده ناطقي است كه سلولهاي بدنش را حروف سربي صامت چاپخانه ها تشكيل ميدهند ... 

تا آنجا كه به ياد دارم تا كنون هر وقت هر مطلبي كه به چاپخانه فرستاده ايد ، برحسب وظيفه بي كم و كاست حروفش را چيده ام ...

دريغا ! كه سرتاسر اين مدت در هيچيك از مطالب ارسالي شما درباره گرفتاريهاي بي سر و سامان من نكته اي هر چند مختصر و ناچيز هم نديده ام !

عرض كردم كه تا كنون هر وقت هر چه مطلب فرستاده ايد ، من حروفش را چيده ام ... چه ميشود كرد ؟ يكبار هم هوس كرده ام مطلبي براي شما بفرستم ... مطلبي كه ميدانم هرگز حروفش چيده نخواهد شد !

آقاي مدير ! انگيزه نوشتن اين نامه ؛ خبر وحشتناكي است كه ديروز در بيمارستان بيمه اجتماعي بمن دادند ! خبر ، خيلي مختصر بود ... خيلي ساده : من ... مسلول شده ام ؛ هواي رطوبت زده و سرب آلوده چاپخانه ريه هاي گرسنه مرا به خاك سياه نشانده !

از شما چه پنهان ! من از سالها پيش احساس ميكردم كه مضمون اين مطالب كه من مجبور به چيدن حروفشان هستم ، بالاخره يك روز سرگذشت درد آفريده زندگي سرگردانم را بسرنوشتي اينچنين اندوه بار و سينه فرسا ، دچار خواهد كرد ...

ميدانيد ، ديروز در بيمارستان بيمه هاي اجتماعي بمن خبر دادند كه مسلول شده ام .

شما آقاي مدير گرفتارتر از آنيد كه همه مطالبي را كه خوراك امروز مطبوعات ماست در آن واحد به ياد بياوريد ... اما در مورد من قضيه اينطور نيست ... و بنابراين پاره از مطالب را همانطور ساده طي اين نامه برايتان شرح ميدهم تا شما بدانيد كه منبع موسيقي اين تك سرفه هاي خونين را در كجا ميشود جستجو كرد ... تصورش را نكنيد . من حروفچينم ... و بايد هر مطلبي به من دادند ، حرف به حرف ، خط به خط بچينم ... خيلي خوب .

من سپيده دم يكي از شبهاي ماتم زده بسركار آمده ام ؛ سپيده دم شب حسرت باري كه ظلمت آواره اش دامن پاره پاره اي براي اشك تمناي دختر شش ماهه من بوده است ... اشك تمنا در مقابل دو پستان بي شير يك مادر .

طبعا آرزو ميكنم با مطلبي روبرو شوم كه تسكين دهنده درد دل غمزده ام باشد ... در مقابل آرزوئي آنقدر زير پا افتاده ، فكرش را بكنيد كه مجبور به چيدن چه مطالبي ميشوم :

صفحاتي را كه فرستاده ايد باز ميكنم . در وحله اول به دو رقم بر ميخوريم ؛ يك ۳ و ... يك ۹ ! ... اين رقم را بانام كتاب هوگو موسوم به (۹۳) اشتباه نگيريد ... نه ! موضوع خيلي مهمتر از اينهاست ... اين رقمي است كه كم و زياد آن يك قسمت از سرنوشت ما را تعيين ميكند ... عدد ۹۳ كه من بايد با يك صفحه وصف الحال بچينم ، اندازه پستانهاي بريژيت باردو  ست !

هنگام چيدن اين مطلب به ياد دخترم مي افتم ... كه كمبود غذائي ، شير را داخل پستان مادرش خشك كرده ... دلم در التهاب فريادي خاموش آتش ميگيرد ... و قطره اشكي تلخ در چاله يكي از گونه هاي سل زده ام بي سروصدا ميميرد ...

براي تغيير دادن مسير افكارم بچيدن حروف مطالب ديگر ميپردازم  !  خداوندا چه دوران وحشتناكي ! ميدانيد آقاي مدير ! بلافاصله پس از اندازه قطر پستانهاي « گربه فرانسه » به يك رقم وحشتناك بر ميخورم ؛ ۳۶۰ ! اين ... تعداد نفراتي است كه پس از يك شبيخون وحشيانه سربازان فرانسوي ، بسلامتي پستانهاي (ب . ب) ، از ملٌيٌون الجزيره بخاك و خون كشيده شده اند ...

بنام يك مسلمان ، فاجعه اين خبر شوم ، شوري در بيكران روح آفت زده ام ، بر ميانگيزد ... و قلبم ... تمام قلبم با فريادي صامت ، به كف سينه مسلولم فرو ميريزد .

از آنجا كه بر حسب خاطرات گذشته ، تا مغز استخوانهاي بي قواره ام از هر چه فلسفه و سياست است بيزارم .

اين صفحات را از پيش چشمم بر مي دارم ... سراغ صفحه هنرمندان را ميگيرم :

هنرمندان معروف قرن محكوميت هنر اصيل  !

هر چه به مطلب نگاه ميكنم از هيچ يك از هنرمندان مسلم كشور هنر پرورمان ، نامي نشاني نمي يابم ...

مدتهاست ... سالهاست نمي بيني ... مثلا استاد صبا ... تنها پس از مرگ جبران ناپذيرش بود كه مطبوعات به يادش افتادند و هر يك چند جمله فرموله شده ، توشه راه اين انسان بزرگوار كردند ...

استاد بهزاد ... آه چه ميگويم ، سالهاست هيچ يك از خوانندگان مطبوعات نميدانند كجاست ! چه ميكند ! زنده است ! تا چه پايه زنده است ؟ نه ! از استاد بهزاد نامي نميتوان برد ... چون هنوز زنده است !

آنچه از لحاظ هنر حياتي است ، آشتي ها و قهر ها ي فلان آوازه خوان تازه بدوران رسيده يا بهجت اثر  خوابي است كه در يك تصادف نيمه شب ، از سر فلان دخترك بي هنر پريده است ...

با خواندن اين خبرها حالت تهوع بمن دست ميدهد ! از سبك سريها ، شهرت پروريها و آرتيست بازي هاي همه اين هنرمندان تا سر حد جنون احساس تنفر ميكنم ... و آنوقت تازه ميفهمم كه چرا صادق هدايت خودكشي ميكند ...

تصورش را بكنيد ، آقاي مدير ! در صفحه ادبيات و انتقاد كتابها ، من بايد چهار ستون درباره كتاب چرند اندر چرند سلام بر غم يك دختر فرانسوي ، حروف بچينم ، و در گوشه پرتي از همان صفحه با كمال ناراحتي اين حرف را اضافه كنم كه صادق هدايت وقتي مرد ، روزنامه هاي فرانسه نوشتند كه يك ايراني به نام فلاني ... در فلان جا با گاز بحيات خويش پايان داد !

« صادق هدايت » هاي ما ، در ديار غربت ، تنها به نام يك ايراني شناخته ميشوند ... و جز دو پروفسور ايرانشناس ، از اين نويسنده بزرگ آنچنانكه شايسته او بود ، ياد نميكنند ... اما ... بسلامتي سر مطبوعات ما ، از هر حمالي كه بپرسيد فرانسواز ساگان كيست ... ميگويد هيكلش تكه !

باري ! مطلب مربوط به « هنرمندان » را با اشك آميخته با خنده تا سحر ، ميچينم ... و سراغ ساير مطالب ميروم ... چه بنويسم ... مشتي داستان مكرر از مشتي عشقهاي آسماني ... محكوميت باعدام يك جاني ... كه با دست خود نه ، با دست خانمان سوز جهل و ناداني ، سر دو رفيقش را بخاطر ۱۸۰ تومان ناقابل گوش تا گوش بريده است ... داستان مرد جنايتكاري كه زندگي يك افسر شريف را بقيمت يك جنون تصنعي نامردانه با ضربت و كارد پي در پي خريده است ... و صدها مطلب ... صدها مطلب از اين نوع و ديگر ... هيچ !

و حالا كه سرنوشتم بازيچه تك سرفه هاي سل گرديده ، ميخواهم به شما اطلاع بدهم كه ... آقاي مدير ... من هرچند كارم حروفچيني است و هر چند حروفچينم ... اما به جراحات ريه هاي مسلولم سوگند ... من ديگر اين مطالب را كه هيچ چيزشان به درد من مربوط نيست نميچينم !

فهميديد آقاي مدير ... نميچينم !

          
                        پايان                                                   (نصیر)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1383ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط نصیر  |