تبليغاتX
دلنوشته های من و دوستم

می خواهم بمیــرم؛
و این تنها دلیلی است که زندگی می کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:1  توسط زورباي من | 

توی گسترده ی رویا . ای سوار اسب ابلق
دنبال کدوم مسیری . توی تاریکی مطلق

ای به رویا سرسپرده . با توام ای همه خوبی
راهی کدوم دیاری آخه با این اسب چوبی؟

با توام ای که تو فکرت .
با هر عشق و با هر اسمی
رهسپار فتح قلب .
ماه پیشونی طلسمی

توی دستای نجیبت عکس ماه پیشونی داری
واسه پیدا کردن جاش . دنیا رو نشونی داری

ماه پیشونی تو قصه . 
فکر بیداری تو خوابه
خورشید هفت آسمون نیست . 
عکس خورشید توی آبه

از خواب قصه بلند شو .
اسب چو بیتو رها کن
ماه پیشونی مال قصه است .
مرد من منو صدا کن
اگه از افسانه دورم . اگه ماه پیشونی نیستم
اگه با زمین غریبه . اگه آسمونی نیستم
واسه خواب خستگیهات . 
مثل یک قصه لطیفم
به صداقت تو مومن . 
مثل قلب تو شریفم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:17  توسط زورباي من | 


خدا...! گوشمالیت رو حس کردم!

اونی که عاشق نیست، خوش و خرم و بی خیال داره زندگیش رو می کنه!


می خوای به من بگی عاشق نباش تا راحت زندگی کنی...؟!!!!


نمی خوام...!!!! چاکرتم....! اما نمی خوام....!


من این مخلوق عجیب و غریب تو رو،

از 124 هزار پیغمبرت بیشتر باور میکنم...!


تبریک می گم خدا....! 

چیزی خلق کردی که نمی شه لمسش کرد؛


اما می تونه تمام زندگی باشه...،

یا کلاً به یک زندگی خاتمه بده....!!!


خیلی شیطونی خدا!


چیزای با ارزش رو فقط عاشقا درک می کنن و دنیا پرستا درگیر دولا راست شدن خودشونن!

و تو اون بالا قضاوت می کنی!


من می پرستمت! چون تو هم مثل من عاشقی!

عاشق بنده های عاشقت،

اونایی که چیزی کم ندارن تو زندگی....، جز عشق خالص!


خدا نگو چیزی بیشتر از عشق خالصانه برات با ارزشه که باور نمی کنم...!!!


بیا بغلم خدا...!!! میشه بیای...؟! 

الان تو رو میخوام....! بیا بغلم خدا....، 

البته اگه بین شش میلیارد آدم منو فراموش نکردی...! 

:-s


خدا...! من گناهی ندارم به جون خودت؛

جز مبتلا شدن به بهترین مخلوق تو....،

عشق....!

 

هوای من و اون (ما!) رو داشته باش!


دمت گرم خدا....!



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:30  توسط زورباي من | 


همه میتونن اسمت رو صدا کنن...


اما...


کم هستن کسایی که وقتی اسمت رو میگن لذت میبری...


و با تمام وجود در جوابشون دوست داری بگی... جــانمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . . . . !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:35  توسط زورباي من | 

مي شناسمت
که دلتنگت مي شم
و...نمي شناسيم
که فکر ميکني
دلتنگيم ، عشقم ، همه چیم دروغه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:6  توسط زورباي من | 

هم خونه ی من ای خدا

از من دیگه خسته شده

کتاب عشق ما دیگه

خونده شده بسته شده

خونه دیگه جای غمه

اون داره از من دور میشه

این خونه ی قشنگ ما داره برامون گور میشه

اون دست گرم و مهربون با دست من قهر دیگه

چشمهای غمگینش با من قصه شادی نمی گه

هم خونه ی من با دلم خیال سازش نداره

دستای مردونش دیگه

میل نوازش نداره

وقتی به یاد اون روزا

بوسه به موهاش میزنم

سرش به کار خودشه

انگار نه انگار که منم

شب تا میخوام حرف بزنم

اون خودشو به خواب زده

اون مثل روزگار شده

یه روز خوبه یه روز بده

ای دل من ای دیوونه بذار برم از این خونه

******************************************

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 17:57  توسط زورباي من | 


چقدر خوبه ادم يکي

را دوست داشته باشه

... ... نه به خاطر اينکه نيازش رو برطرف کنه
...
نه به خاطر اينکه کس ديگري رو نداره نه به خاطر اينکه

تنهاست و نه از روي اجبار بلکه

به خاطر اينکه اون شخص

ارزش دوست داشتن رو داره

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:0  توسط زورباي من | 

گاهی....


حضور یک نفر بهت احساس امنیت و آرامش می ده


احساس زنده بودن و مهم بودن...


گاهی بدون اینکه چیزی بگی می فهمه حالتو، درکت می کنه


اونوقتکه دلت می خواد محکم بغلش کنی و بهش بگی:


دوستت دارم و به خاطر همه چیز ممنونم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:50  توسط زورباي من | 

امروز... انگار یه نفر اومد ...
و هوای دلتنگی ات را هی تو آسمان اتاق پاشید ... و تو نبودی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:12  توسط زورباي من | 

تمامِ فکر‌هایم را کرده ام
بهترین راه همین است که یک شب زلزله‌ای بیاید
قاره ی من را به قاره ی تو نزدیک کند
همان شب من تنها جاده‌ ی مانده تا رسیدن را بدوم
و بدوم
... و بدوم
صبح تو را کنارِ خانه جنگلی‌ کوچکی ببینم
که بی‌قرارِ آمدنِ من ایستاده ای
با سرِ انگشتان مردانه ات موهایِ سیاهم را پشتِ گوشم بزنی‌
و با مهربانی بپرسی‌
صبحانه نانِ محلی می‌خوری با پنیر و گردوی تازه؟؟


(نیکی فیروزکوهی)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:27  توسط زورباي من |